![]() |
![]() |
|
| بزرگترين آرزوم اينه كه كوچكترين آرزوي تو باشم. |
|
عجب روزی بود امروز، خدایا شکرت...! گاهی وقتها خودتو یه جورایی بهم نشون می دی که بهم ثابت کنی هستی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 23:16 توسط تمنا |
|
|
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن ... فکر و خیالش دوباره اومده سراغم انگار جنگ بین عقل و دل پایانی نداره. فکر می کردم فراموشش کردم ولی انگار بازنده این جنگ نمی خواد دل باشه . نمی دونم چرا امشب بدجوری دلتنگش شده خواستم بهش فکر نکنم ولی ... من از آن ابتدای آشنایی چشمامو می بندم دوباره شعر رو توی ذهنم مرور می کنم اولین لحظه آشناییمون جزء به جزء یادم اومد . نمی دونم تو هم هنوز اون روز رو به یاد داری؟ كاش در دهكده عشق فراوانی بود اشک توی چشمام حلقه می زنه چشمام رو می بندم می خوام یه خاطره قشنگ رو به یاد بیارم «دیدنیها و آهنگ آمامیو از جیب سکینگ» هر وقت این آهنگ رو می شنوم هرجایی که باشم خاطره اون روز برام زنده می شه. خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری با خودم فکر کردم یعنی دیگه دوستش ندارم ؟ منتظر جواب دلم نموندم ! چرا دنیا پره از حادثه های وارونه یعنی هیچ وقت دوستم نداشت ؟! اگه این جوریه پس چرا ...؟دوباره خیالاتی شدی دختر ولش کن دنیا ارزششو نداره. ..... چشمامو بستم یادم اومد هیچ عکسی ازت ندارم . یادمه یه روز همه رو پاک کردم گفتم رفتی، بهتر...! ولی حالا دلم واسه همون عکس نداشته ات تنگ شده ! ..... می دونی همیشه خط زرد زندگیمو رد کردم رسیدم به خط قرمز همونی که همش می گفتی مراقب باش خطر داره ...! راست می گفتی هرکسی یه سرنوشتی داره راستی اصلا راسته که می گن قسمت نبود یا همه چیز دست سرنوشته؟ اگه اینجوریه پس چرا از میون این همه تو جلوی راه من قرار گرفتی حکمت این همه دوست داشتن چی بود؟ .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 آذر1388ساعت 23:27 توسط تمنا |
|
|
باز هم قلبی به پایم افتاد نمی دونم چی بنویسم فقط می دونم بدجوری دلتنگم ولی دلتنگ چی؟! یه چیزی رو گم کردم ولی نمی دونم اون چیه؟!اشک توی چشمام حلقه زده ولی علت این همه غم رو نمی دونم ؟! دلم می خواد بایکی حرف بزنم یا با اون با من حرف بزنه ولی نمی دونم با کی؟! خدایا چرا گذاشتی این همه ازتو دور بشم یعنی لیاقت با تو بودن رو هم نداشتم.یعنی اینقدر دختر بدی هستم که تو هم منو به حال خودم رها کردی.خدایا هر روز که می گذره بیشتر از خودم بدم میاد.خدایا مگه چی ازتو می خوام که حاضر نیستی اونو بهم بدی من چیز بزرگی نخواستم .اگر از تو نخوام پس از کی بخوام. خدایا حال و روزم آشفته و پریشونه.فکرم آزاد نیست هیچی شادم نمی کنه هدفهامو گم کردم. خسته ام و دلشکسته ... یکی به این چشمام بگه نباره. بهش بگید دنیا ارزش این همه باریدن نداره. خدایا درد دلم چرا پایانی نداره...؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:30 توسط تمنا |
|
|
موقعی که می خواستمت خدایا می دونم گاهی وقتها اونقدر توی دنیای مادی غرق می شم که بعضی وقتها به خوبی هات، به مهربونی هات و حتی به بودنت شک می کنم. می دونم تا تو نخوایی برگی از درخت نمی افته همونجوری که می دونم اگه تو نخوایی هیچ اتفاقی نمی افته. خدایا میدونی از تو می ترسم. می ترسم ازاینکه چیزی از تو بخوام و مثل همیشه بهم بگی نه. می ترسم بگم نگاهشو دوست دارم. می ترسم بگم بهش نیاز دارم. می ترسم بهت بگم دوستش دارم.خدایا می ترسم بهش فکر کنم یا حتی توی دلم راهش بدم.خدایا از تو می ترسم از اینکه باز تو نخوایی و ازاینکه دوباره قصه دلتنگی هام آغاز بشه و داغ دلم تازه بشه و زخم کهنه دلم سر باز کنه... خدایا خیلی وقته که از دوست داشتن و محبت کردن می ترسم. خیلی وقته که حرفهای دلم رو ریختم توی خودم و دم نزدم، حتی اینجا هم نیومدم که بنویسم. نیومدم بگم توی این مدتی که اینجا نمی اومدم چقدر اتفاق افتاده. نیومدم بگم تمام این مدت فقط به اتفاقهایی که برام افتاد با لب هام خندیدم و با چشم هام گریه کردم و هیچ کس عمق فاجعه ای رو که توی این مدت برام اتفاق افتاد رو درک نکرد. حتی خودم هم گاهی اوقات به کارهایی که کردم شک می کنم. باورم نمی شه من...!اون تمنای از خودراضی این کارها رو کرده باشه. خدایا موندم اون تمنای پر از غرور کجا رفت، همون تمنایی که حاضر بود بمیره ولی... خدایا الان که فکر می کنم می بینم اون تمنایی که التماست می کرد چقدر پاک بود و مهربون. چقدر دنیاش با دنیای الانش فرق داشت، توی اون دنیا تو بودی و یه عشق پاک ولی حالا چی؟! نه تو هستی و نه هیچ چیز دیگه..! فقط یه ترس مونده،ترسی که تمام وجودش رو گرفته. ترس از چیزهایی که ازتو بخواد و باز هم مثل همیشه ... ولی با تمام این چیزها ،خدایا به داده و نداده هات شکر...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 23:11 توسط تمنا |
|
|
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟ بی پناه و خسته ام،تنها به دادم می رسی؟ گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم ضامن چشمان آهو به دادم می رسی من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا(س) به دادم می رسی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 0:1 توسط تمنا |
|
|
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام».
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 22:36 توسط تمنا |
|
|
روزى از روزها ، شبى از شبها ... خواهم افتاد و خواهم مرد ! اما مى خواهم هرچه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم نمى خواهم حتى يك گام يا يك لحظه پيش از آنكه مى توانستم بروم ، افتاده باشم ! " دكتر على شريعتى " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:21 توسط تمنا |
|
|
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ... امشب اسمشو با قطره ای اشک از صفحه ای پاک کردم که تا به حال قدرت انجام دادنشو نداشتم. برام سخت بود ولی این کار رو انجام دادم تا ثابت کنم که هنوز هستم و می تونم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 19:13 توسط تمنا |
|
|
عمر دراز ، ستودني نيست؛ چی شد که یه دفعه این جوری شد،تنها مکان و زمانش فرق می کرد. از کجا یه دفعه ای جلوم سبز شد؟ یه لحظه مبهوت شدم ونگاهش کردم. نمی دونم چقدر طول کشید. خواستم فرار کنم و نزارم دوباره تاریخ و اتفاق هاش تکرار بشه .ولی دیر شده بود، چون وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم ازش خداحافظی می کنم .انگار بعضی اتفاق ها باید بیافته دست خود آدمها هم نیست. ولی هرچی بود آغاز یک شروع بود ...!(خدا عاقبتم رو ختم به خیر کند...!) کاش ما آدمها یکمی معنی احساس و دوست داشتن رو بهتر درک می کردیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 مهر1388ساعت 22:32 توسط تمنا |
|
|
همسفر شدن با ابرها ،رسیدن تا اوج آسمان و رفتن به جاهای ناشناخته چه هیجانی داره. توی رویا موندن و تا قیامت واسه آرزوهات نقشه کشیدن چه لذتی داره. بوی بارون و گوش کردن به موسیقی طبیعت هم قشنگی خودشو داره.واقعا که بلند پروازی هم واسه خودش عالمی داره. یادش بخیر بچه که بودم دلم می خواست جای بادبادکی باشم که تا اون بالا بالا ها برم و از اونجا زمین رو ببینم .فکر می کردم از اونجا می شه همه دنیا رو دید و به آدمهاش سلام کرد.یکمی که بزرگتر شدم بهم گفتن دنیا خیلی بزرگه اونقدر بزرگ که اگه بخوایی همه دنیا رو ببینی باید بالاتر از ابرها بری .ولی حالا می ببینم که دنیا خیلی کوچیکه اونقدر کوچیک که گاهی اوقات حس می کنی از کوچیکی دنیا داری خفه میشی.نمی دونم شاید راست می گن وقتی کوچیک هستیم دل بزرگی داریم و وقتی که بزرگ می شیم دلتنگ ! دلم می خواد به همون دنیای بچه گیم برگردم که تمام آرزوم پرواز روی ابرها بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:34 توسط تمنا |
|
|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 1:1 توسط تمنا |
|
|
همش دروغ ..دروغ.. دروغ.. خسته شدم از بس شنیدم. نمی خوام دیگه بشنوم. تا کی؟ آخه تا کی؟ خدایا تا کی این بازی ادامه داره؟ آره فراموشت کردم. آره دیگه واسه ام مهم نیستی. خدایا دارم گریه می کنم واسه همون تمنایی که یه روزی مهربون بود و پر از احساس. واسه همون تمنایی که هرچی بود ازتومی ترسید و خطا نمی کرد.خدایا خودت می دونی که به حال تمنای حالا باید زار زار گریه کرد. هیشکی نمی دونه فقط تمنا و خدای خودش می دونه که تمنا داره چیکار می کنه. خدایا نزار این جوری بمونم از اینجایی که هستم نجاتم بده نزار توش غرق بشم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 0:50 توسط تمنا |
|
|
شبـيه بــرگ پايـيزي پـس از تـو قـسمـت بـادم اومدم بنویسم ...حیف بود خاطره امروز رو به فراموشی بسپارم.صبح بوعلی و غروب هم دربند، ساعت ده شب هم خونه با هزار جور چاخان و خالی بندی ... خداجون خودت می دونی که باهات قهر کردم .می ببینی که دارم چیکار می کنم .چون باهات قهرم .دارم انتقام می گیرم بابت این موضوع هم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:20 توسط تمنا |
|
|
دلم می خواست امروز یکی بهم می گفت که دوستم داره و براش مهم هستم .کاش یکی پیدا می شد اون حرفهایی رو می گفت که برام شده یه آرزو ! خنده داره که برات یه آرزو باشه که یکی رو که بهش احساس خاصی داری بیاد بهت بگه که اون هم تو رو دوست داره فقط به خاطر خودت نه به خاطر هیچ چیز دیگه! بغض کردم، داغون شدم، قلبم شکست، وقتی دیدم اون چیزی رو که دوست داشتم بشنوم رو نشنیدم. خیلی سخت بود، ولی خندیدم؛ به تمام رویاهام خندیدم .به دل پر ازاحساسم خندیدم .به دنیا و روزگارش خندیدم. به خدا هم به خاطر این سرنوشتی که واسه ام رقم زده خندیدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:0 توسط تمنا |
|
|
نمی دونم تا به حال واسه ات اتفاق افتاده که یه وقتی یه کسی در یه زمانی توی رویاهات بوده بعد از مدتها ببینی کنارشی و داری باهاش حرف می زنی، ولی اونی که مدتها کنارش بودی و باهاش حرف می زدی و هزارتا خاطره باهاش داری بره توی رویاهات.می دونم می گی دوباره خل شدم ولی باور کن برای من اتفاق افتاد همین امروز ... ولی بعدش دلم کلی گرفت .نمی دونم چرا احساس حقارت و کوچیکی تمام وجودم رو گرفت.یه زمانی دلم می خواست که مال من باشه ولی امروز دیدم مثل همیشه من نباید بخوام.خواستن بعضی چیزها برای من مثل رویاست یا مثل رویا میشه...! کاش اینقدر ما آدم ها راحت از کنار احساس دیگران نسبت به خودمون نمی گذشتیم و ظاهر و ثروت آدمها واسه امون مهم نبود. کاش یکمی به دل مهربون و پر از محبتشون نگاه می کردیم. کاش اونهایی رو که دوستشون دارم می دونستند که من هم لیاقت نگاه گرمشون رو دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:42 توسط تمنا |
|
|
نمی دونم چرا چند وقته تا یه بچه می بینم اشک تو چشام جمع می شه و گریه ام میگیره شاید به خاطر اینه که بهشون حسودیم می شه! به اینکه بچه ان حسودیم می شه! حسودیم می شه که من دیگه بچه نیستم . . !!کاش می شد همیشه نی نی گولی و بچه موند . . شایدم گریه ام می گیره واسه اینکه اونا نمی دونن چه دنیایی در انتظارشونه؛ چه دنیای بی رحمی !!باید با چه مردمی سر وکله بزنن واسه اینکه نمی دونن دیگه هر بوسیدنی، هر دست به سر کشیدنی بی غرض نیست....! چقدر بچه ها دوست داشتنین!! حرف زدنشون....!! اینکه بلد نیستن دروغ بگن چقدر خوبه... و ما آدم بزرگا خیلی راحت یادشون می دیم . . ! تو مدرسه اگه خانوم معلم پرسید ماهواره دارین بگو نه نداریم: نگی امروز کجا ها رفتیما، اگه مامانی پرسید بگو رفتیم استخر... منو تو عین دو تا رفیقیم پسرم، رازامونو نباید هیشکی بدونه ، حتی مامان . . و خیلی راحت بچه شروع می کنه به دروغ یاد گرفتن!!یاد می گیره واسه اینکه موقعیتش خراب نشه ، به همه دروغ بگه . . دروغ بگو بازم دروغ بگو من باورم می شه . . !!چقدر واسه آدم بزرگا راحت و آسونه سیاه کردن روح سفید یه بچه . . . . . . . !!! من از اون آدمایی هستم که اصلا دوست ندارم بزرگ شم یعنی هر چه قدرم که گنده (!) شم دوس دارم کودک درونم شاد و سر حال باشه اگرچه خیلیا مسخرم کنن طی یه پاساژ گردی ای که چند روز پیش با دوستای هم دانشگاهیم داشتم، به این نتیجه رسیدم که من سلیقه ام با اونا یه کم فرق داره!! من دم هر اسباب بازی فروشی ای وای می ستادمو با هیجان نگاه می کردم! همه ی عروسکا و ماشینا و ... و البته با غر های متعدد دوستان مواجه می شدم خوب منم اون چیزایی که اونا نگا می کردن دوس نداشتم، اما اینجوری تو ذوقشون نمی زدم واااااااااااااااااای که چقده عروسکا باحالن!! من یه عالمه عروسک دارم!! مامانم میگه باغ وحش درست کردم تو اتاقم . . . اصلا میدونین چیه؟؟؟ من دوس دارم بچه بمونم . . . همیشه .........!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 10:37 توسط تمنا |
|
|
خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:25 توسط تمنا |
|
|
پروردگارا!! ببخش مرا که برای رسوا کردن دیگران تلاش کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که نمازم، وقت یافتن گمشده های من است. پروردگارا!! ببخش مرا که نادانی دیگران را به رخشان کشیدم. پروردگارا!! ببخش مرا که برای همه گردن کشیدم، به غیر از خودم. پروردگارا!! ببخش مرا که دیگران رو وادار به معذرت خواهی کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که همه اش دعا کردم خدایا! مرا از شر خلق دور بدار و یک بار نگفتم خلقت را از شر من دور دار. پروردگارا!! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه. پروردگارا!! ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردی، من بر تو خیره سری کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که آن قدر که بر بی منزلی و بی کاری و... گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم. پروردگارا!! ببخش مرا که آن قدر که به فکر زیبایی ظاهر و مدلباس و... بودم، به فکر زیبایی و طهارت باطنم نبودم. پروردگارا!! ببخش مرا که با رفتار زشتم، دیگران را به دین بدبین کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که در مجادله با این و آن فهمیدم که حق با من نیست؛ ولی به رو نیاوردم. پروردگارا!! ببخش مرا که برای نظرات دیگران، آن گونه که حق شان بود، ارزش قائل نشدم. پروردگارا!! ببخش مرا که با پرسش های مشکل از استادانم، خود را در چشم دیگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقیر کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که موقع تعریف و تمجید دیگران، باورم شد که راستی راستی کسی هستم. پروردگارا! ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه ی این و آن رفتم و فقط با یك بار «لااله الّا الله»گفتن از كنارش گذشتم و هنوز باورم نیست كه من هم رفتنی هستم. پروردگارا! ببخش مرا كه تاب شنیدن تعریف از دیگران را نداشتم. پروردگارا! ببخش مرا كه توان حلّ مشكل دیگران را داشتم،ولی سكوت كردم و گفتم دردسر نمی خواهم. پروردگارا! ببخش مرا كه حسرت نداشته هایم را خوردم،شاكر داشته هایم نبودم. پروردگارا! ببخش مرا اگراز تمسخر دیگران لذّت بردم. پروردگارا! ببخش مرا كه اگر ریالی از من گم شد غصّه دار شدم، ولی نمازم قضا شد و آنقدر غصّه نخوردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 10:34 توسط تمنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 1:24 توسط تمنا |
|
|
خدایا چیز زیادی واسه گفتن ندارم جز اینکه تمنای سابق برگشته البته با یکم تغییرات. می خوام گذشته رو فراموش کنم و از حال لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم. تصمیم دارم این وبلاگ رو واسه همیشه تعطیلش کنم چون توی دنیا تنها دلبستگی و وابستگیم همینه و می خوام از تمام وابستگی و دلبستگی خودم رو آزاد کنم. می خوام آزاد باشم و آزاد زندگی کنم. می اومد اینجا واسه دل خودم می نوشتم چون فکر می کردم عشق پاک حرمت داره و دل شکسته بها! ولی الان می فهمم توی دنیای امروز نه عشق پاک ارزش داره نه دل شکسته خریدار!عجب دنیایی شده!!! بگذریم،می دونم اینجا همه حرفهاش پر از غمه و شاید خیلی ها اومدند اینجا و مطالب رو خوندن و چشم هاشون نم دار شد و شاید واسه خیلی های دیگه نه معنایی داشت نه مفهومی .ولی هر چی بود واسه لحظاتی بود که دلم نا آروم بود و چشم هام خیس از اشک و حرفهایی که روی دلم سنگینی می کرد و نمی تونستم به کسی بگم و می اومد اینجا می گفتم . باید اعتراف کنم که سخته واسه ام که دیگه اینجا نیام و دیگه ننویسم چون می دونم بازهم دلم می گیره و باز هم دلتنگ خواهم شد. شاید دوباره برگشتم آینده رو چه دیدی کسی ازش خبر نداره ! وقتی اون لحظه ای رو یادم میاد که تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم و بگم نا گفته هامو، دلم می گیره یاد آوری خاطره هاش برام شیرینه با اینکه به سختی تونستم با تمام مسائل کنار بیام ولی خاطره هاشو دوست دارم . اسم خاتون رو براساس یه حرفی که بهم زد انتخاب کردم که برام خیلی ارزش داشت.سفراشک رو به خاطر قطره های اشکم که هر کدوم سفری بود از عمق وجودم به دنیای بیرون انتخاب کردم. می خوام از طنین عزیزم به خاطر تمام محبتهاش و سنگ صبور بودنش و هادی که مثل برادرم می مونه تشکر کنم و ازتمام دوستانی که می اومدند اینجا و دل نوشته هامو می خوندند و برام پیام می زاشتند و بهم دل گرمی می دادند و با حرفهای قشنگ و پر از مهرشون منو راهنمایی می کردندقدردانی می کنم. از سعید عزیز به خاطر این که اولین کسی بود بعداز اون دوران سخت تنهایی، منو به خودم آورد که میشه بازهم کسی رو دوست داشت و به آینده امیدواربود.با اینکه می دونم این چیزها رو هیچ وقت نمی خونه ولی بابت خیلی چیزها بهش مدیونم چون شرایطی مثل من رو پشت سر گذرونده بود البته یکم متفاوت تر .از صمیم قلب برای ازدواج مجددش آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم در تمام مراحل زندگیش موفق باشه. از رامین عزیز هم به خاطر حرفهاش که منو متوجه تغییرات دنیای اطرافم کرد تشکر می کنم.حرفهایی که مجبورم کرد یکم فکر کنم و تغییرات دنیای اطرافم رو که به سرعت در حال شکل گیری هستند رو ببینم و اینکه دارم عقب می مونم و برای رسیدن به اهداف و آرزوهام باید تغییر کنم و تلاشم رو زیادتر کنم و از زندگی لذت ببرم بدون اینکه خسته بشم. و در آخر، هیچ چیز توی دنیا محال نیست تنها کافیه واسه خواسته هات تلاش کنی و به کاری که می کنی ایمان داشته باشی. خدا نگهدار. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 1:21 توسط تمنا |
|
|
اين روزها انگار اصلا معلوم نیست دارم چیکار می کنم و چی می خوام هرکی هر کاری بگه می گم چشم برام مهم نیست خواسته اش چی باشه. خیلی فرق کردم. تازگی ها یه چیزهای جالب تر هم اتفاق افتاده که نمی تونم اینجا بگم. واقعا که واسه خودم متاسفم که چقدر از تمنای یه سال پیشی که همه امیدش خداش بود دور شدم. وقتی به عقب بر می گردم و به گذشته فکر می کنم می ببینم گاهی وقتها یه چیزی رو خواستن و به خدا التماس کردن چقدر لذتش بیشتر از چیزهایی هست که دور و برت وجود داره .حداقل اون موقع خدا رو داری و می دونی اون هم بهت فکر می کنه و دوستت داره ولی الان شک دارم که خدا هم دوستم داشته باشه.گاهی وقتها می مونم که آیا خدا هست؟ یا اصلا وجود داره؟ خدایا می ببینی کارم به کجا کشیده به تو هم شک کردم به اینکه وجود داری و هستی؟می ببینی چقدر دختر بدی شدم. می ببینی چقدر ازت دور شدم .می ببینی با دشمنت دوست شدم. اون امیدی که یه روزی توی قلبم نسبت به تو وجود داشت حالا دیگه وجود نداره.می ببینی الان خواسته هام رو دیگه از تو نمی خوام و از کسایی می خوام که خودشون لایق هیچی نیستند. نمی دونم خودت نخواستی یا من خیلی گناهکار بودم که لیاقت اینو نداشتم که مثل تو رو داشته با شم.نمی دونم یه آدم گناهکاری مثل من چرا باید بیاد اینجا بنویسه و بی خودی اشک بریزه .مگه فایده ای هم داره جز سردرد و قرمزی و سوزش چشماش . دلم نمیاد دیگه بیام اینجا بنویسم و چیزهایی رو بگم که ارزش دل نوشت هامو بیاره پایین. اینجا رو که یه زمانی با عشق ساختم و با خون دل نوشتم و با آه و گریه تمام متن هاشو می خوندم و آهنگشو گوش کردم. اینجا برام خیلی ارزش داشت شاید هزار بار تصمیم گرفتم که اینجا رو واسه همیشه تعطیلش کنم و برم ولی هر بار با خوندن یه مطلبش هزار خاطره برام زنده شد.دلم نیومد چون تنها دلبستگی توی این دنیا همین یه چیزه که دارم. خیلی وقت بود که به اینجا نیومده بودم و آهنگشو گوش نکرده بودم. می دونم چند وقته که دیگه حوصله نوشتن ندارم ولی امروز یه جورایی دلم گرفته بود اومدم که به آهنگش گوش کنم اینجا تنها جاییه که حداقل دور از همه کشمکش دنیا و زندگی واسه دلم می گفتم و می نوشتم.دنیایی که می دونم تنها به خودم تعلق داره و فقط هم خودم ساختمش می دونم که 90 درصد متن هاش فقط واسه خودمه و دل خودم. خدایا شاید خیلی رو دارم که هر دفعه میام می گم معذرت می خوام و توبه! ولی بعدش تو رو از یاد می برم و گناهامو تکرار می کنم. شاید درخواست خیلی زیادی که ازت بخوام منو ببخشی و فراموشم نکنی شاید فکر کنی دارم مسخره ات می کنم و به بازیت گرفتم. ولی حداقل خودت می دونی که اینجا تنها جاییه که با خودم صادقم و دروغ نگفتم یا حرفهای که بهت می زنم از روی ریا نیست این دفعه اومدم که ازت بخوام منو تنها نزاری و فراموشم نکنی حتی اون موقعی که به یادت نیستم و فراموشت می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 1:18 توسط تمنا |
|
|
به آرامی آغازبه مردن می کنی اگرسفر نکنی، اگرکتابی نخوانی، اگربه اصوات زندگی گوش ندهی، اگراز خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغازبه مردن می کنی زمانی که خودباوری رادرخودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به توکمک کنند.
به آرامی آغازبه مردن می کنی اگربرده عادات خودشوی، اگرهمیشه ازیک راه تکراری بروی، اگر روزمرگی راتغییر ندهی، اگررنگ های متفاوت به تن نکنی، یااگر با افرادناشناس صحبت نکنی.
توبه آرامی آغازبه مردن می کنی اگراز شورو حرارت، ازاحساسات سرکش، و ازچیزهایی که چشمانت رابه درخشش وامی دارند، وضربان قلبت راتندتر می کنند، دوری کنی.
توبه آرامی آغازبه مردن می کنی اگرهنگامی که با شغلت یاعشقت شادنیستی ،آن راعوض نکنی، اگربرای مطمئن درنامطمئن خطرنکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگربه خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار درتمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی رافراموش نکن! "پابلو نرودا" "ترجمه : احمدشاملو" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:5 توسط تمنا |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. "دکتر شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:46 توسط تمنا |
|
|
میخواستم چشمهای ترا ببوسم از خیلی چیزها برام حرف می زد و صحبت می کرد. حرفهاش کاملا منطقی بود. وقتی خوب به حرفهاش فکر می کنم می ببینم که خیلی توی خودم گم شدم. واقعا یه حرفش به دلم خیلی نشست .می گفت خودتو تغییر بده، قبل از اینکه مجبورت کنند که تغییر کنی.خیلی فکر کردم راست می گفت همه چیز در حال تغییره. باید واسه خواسته هات تلاش کنی، باید تغییر کنی. کاری که من نمی کنم و منتظرم تا یکی پیدا بشه تا تغییرم بده. خیلی حرفها می زد. چقدر دلم تنگ شده بود واسه این که یکی این جوری باهام صحبت کنه. همش اون حرف می زد و من گوش می کردم. می گفت همیشه اینقدر کم حرفی؟ چیزی نگفتم. شاید اگه می گفتم که حرف زدن یادم رفته بهم می خندید. فقط گفتم دوست دارم بشنوم، دوست دارم یکی این حرفها رو بهم بگه. یکی حرف بزنه و من فقط گوش کنم. بهش گفتم دلم واسه صحبت کردن تنگ شده. دلم واسه اینکه یکی اینقدر راحت حرف بزنه، از خودش بگه، شاد باشه و این همه پر از انرژی باشه و به دیگران انرژی مثبت منتقل کنه تنگ شده! آره... دلم تنگ شده بود. اون می گفت و من فقط گوش می کردم. اصلا نمی دونستم چی باید بگم. چطوری باید صحبت بکنم. فقط گوش می کردم، انگاری دلم می خواست یاد بگیرم. نه راستی ،یه زمانی بلد بودم !باید به یاد می آوردم، نه اینکه یاد بگیرم!!! یاد روزهایی افتادم که خودم این جوری حرف می زدم و صحبت می کردم. برام انگاری یه قرن گذشته .با این حال اون نمی دونست ناخواسته داره بهم کمک می کنه. بدون اینکه خیلی چیزها رو بدونه. واقعا چرا همه چیز رو اینقدر به خودم سخت گرفته بودم؟ چرا فکر می کردم که دنیا به آخرش رسیده؟ صحبت با اون خیلی چیزها رو به یادم آورد. خیلی چیزها یاد گرفتم .این برام کلی ارزش داشت انگاری یه نمایی از تمنای گم شده رو بهم نشون داد. بهم نشون داد که کجا برم دنبالش بگردم. تمام گفته هاش برام ارزش داشت با اینکه ... دلم می خواد خیلی چیزها بنویسم،واز خیلی چیزها گله کنم ولی بزار نگم که چقدر دنیا و آدمهاش در حال تغییر هستند و چقدر همه خوب دارن رسم نامردی رو یاد می گیرند. فقط خدا روشکر می کنم که هرچی که هستم و هر جایی که هستم نامرد نیستم اون هم توی دنیایی که پر از نامردی و... بگذریم ! خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی گاهی وقتها کلمات در گفتن اون چیزهایی که دوست دارم بگم کم میارن و نمی تونند اون چیزیهایی رو که دوست دارم رو بیان کنند. گاهی وقتها سکوت خودش بدون هیچ کلامی همه گفتنی ها رو بیان می کنه. برام دعا کنید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 22:7 توسط تمنا |
|
|
هرچه بود همین بود،نه دروغ بود و نه خیال... هر چه بود باریدن باران بود وخیال سبک شدن این بغض رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی دل بستن به نگاهی بارانی وصدایی صبور مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن هرچه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هرچه بود ،همین بود... تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟ تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟ تومی دانی که چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی؟ تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد،این بغض سبک نمی شود؟! چقدرگفتم این همه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟ چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می کند؟ من گفتم اما تو باور نکردی دلتنگ تر شدم... بی تاب تر شدم... بعد هم من ماندم و خودم! من ماندم و این همه فراموشیه گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد من ماندم و ... بگذریم! نمی دانم چرا همیشه برای گفتن سهم مان دیر می رسیم! همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی! باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند تو مانده باشی و یک دنیا توجیه؟ تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی وهیچ؟ باورت شود! قصه تمام شد!!! تو ماندی وهیچ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 14:21 توسط تمنا |
|
|
سلام ای غرابت تنهایی "فروغ" امروز... نمی دونم چی باید بگم... واقعا نمی دونم... ولی پشیمونم از کاری که انجام دادم !می دونم نباید این کار رو می کردم نمی دونم چی شد و چرا این کار رو کردم؟! فقط اومد بگم که خیلی پشیمونم...!
من سردم است "فروغ" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 23:3 توسط تمنا |
|
|
نمی دونم چرا امروز بد جوری دلم گرفته؟ اشک چشمام هم بند نمیاد .امروز بیشتر از روزهای دیگه احساس تنهایی می کنم تا می تونستم دور و برم رو شلوغ کردم که به چیزی فکر نکم. ولی بی فایده است. از صبح فکرش اومده سراغم. هیچ جوری هم نمی تونم که بهش فکر نکنم . خدایا نمی دونم دیگه چیکار کنم؟! هر چی سعی می کنم تا یه چیزی بنویسم و آروم بشم، چیزی به ذهنم نمی رسه. ذهنم ازهرچی کلمه است، خالی شده! می خوام گریه نکنم ولی دست خودم نیست. هر چی سعی می کنم که فکرم رو به یه چیز دیگه مشغول کنم نمی تونم! مدام این شعر رو زمزمه می کنم .انگار تمام احساس امروزم توی این شعر فریدون مشیری خلاصه شده! خدایا وحشت تنهاییم کشت کسی با قصه من آشنا نیست در این عالم ندارم همزبانی به صد اندوه می نالم ـ روا نیست شبم طی شد کسی بر در نکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم از این همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ جانم برلب آمد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا، شمعی به بالینم بیفروز بیا شعری به تابوتم بیاویز! دلم در سینه کوبد سربه دیوار که:« این مرگ است و بر در می زند مشت»! بیا ای همزبان جاودانی، که امشب وحشت تنهاییم کشت!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 20:45 توسط تمنا |
|
|
بسمالله الرحمن الرحیم یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبراللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال
بر آمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال مبارک بادت این روز و همه روز
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
عید نوروز مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:50 توسط تمنا |
|
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ "فریدون مشیری" چندروز بیشتر به بهار نمونده. نمی دونم چرا دلم نمی خواد این لحظات سپری بشه؟ همیشه روز های پایانی سال رو دوست دارم، یه حال وهوای دیگه داره. یه حس قشنگی داره که در روز های اول سال نمی شه پیداش کرد. حس زنده بودن و زندگی کردن. انگار همه شادند و خوشحال؛ همه چیز قشنگ و زیباست.دلم نمی خواد سال تحویل بشه. شاید از سال جدید و اتفاق هاش می ترسم از روزهایی که نمی دونم چطوری سپری خواهند شد.به هر حال امسال هم سپری شد و گذشت و یکسال از عمرمون تموم شد.تنها فرقی که موقع سال تحویل با سالهای دیگه کرده اینه که امسال موقع سال تحویل مادر بزرگم نیست که بهمون عیدی بده! و جاش خیلی خالی خواهد بود. شاید این آخرین آپم در سالی که گذشت باشه. امیدوارم که در سال جدید همه لحظه هاتون سرشار از شادی و عشق باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 20:10 توسط تمنا |
|
|
درآرزوهاي خود به دنبال دستي مهربان براي اشک هاي گاه و بيگاهم مي گشتم ؛ امشب یه حس خیلی خوبی دارم. حسی که خیلی وقته فراموشش کرده بودم. امشب اومدم اینجا از کسی تشکر کنم که بعد از مدتها این احساس خوب رو برام زنده کرده. می خوام بهش بگم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. می دونم که خیلی کمکم کردی و می دونم که همیشه می اومدی اینجا و به حرفهای دلم گوش می کردی و کلمه به کلمه اونو می خوندی و واسه کمک به من از هیچ چیزی دریغ نکردی. امشب این پست رو فقط به خاطر خوبی ها و مهربونی ها ی تو اومدم زدم . اومدم که بگم که هیچ وقت محبت خالصانه و بی ریا تو فراموش نمی کنم و ازخدا می خوام که در تمام مراحل زندگیت موفق و شاد باشی.خواستم بگم که خیلی دوستت دارم و خوشحالم که دوست خوب و با محبتی مثل تو رو دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:55 توسط تمنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفته بودی،
دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند، می گفتی، قاصدکها گوش شنوا دارند، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار... من اکنون صاحب دشتی قاصدکم، اما مگر تو نمی دانستی قاصد کها، خیس از اشک می میرند؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت جی اس ام سایت آموزش ایرانیان پایگاه تخصصی نرم افزار ایران پارسی فرومز پرشین تولز p30world ایران سلامت آفتاب آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|