![]() |
![]() |
|
| بزرگترين آرزوم اينه كه كوچكترين آرزوي تو باشم. |
|
موقعی که می خواستمت خدایا می دونم گاهی وقتها اونقدر توی دنیای مادی غرق می شم که بعضی وقتها به خوبی هات، به مهربونی هات و حتی به بودنت شک می کنم. می دونم تا تو نخوایی برگی از درخت نمی افته همونجوری که می دونم اگه تو نخوایی هیچ اتفاقی نمی افته. خدایا میدونی از تو می ترسم. می ترسم ازاینکه چیزی از تو بخوام و مثل همیشه بهم بگی نه. می ترسم بگم نگاهشو دوست دارم. می ترسم بگم بهش نیاز دارم. می ترسم بهت بگم دوستش دارم.خدایا می ترسم بهش فکر کنم یا حتی توی دلم راهش بدم.خدایا از تو می ترسم از اینکه باز تو نخوایی و ازاینکه دوباره قصه دلتنگی هام آغاز بشه و داغ دلم تازه بشه و زخم کهنه دلم سر باز کنه... خدایا خیلی وقته که از دوست داشتن و محبت کردن می ترسم. خیلی وقته که حرفهای دلم رو ریختم توی خودم و دم نزدم، حتی اینجا هم نیومدم که بنویسم. نیومدم بگم توی این مدتی که اینجا نمی اومدم چقدر اتفاق افتاده. نیومدم بگم تمام این مدت فقط به اتفاقهایی که برام افتاد با لب هام خندیدم و با چشم هام گریه کردم و هیچ کس عمق فاجعه ای رو که توی این مدت برام اتفاق افتاد رو درک نکرد. حتی خودم هم گاهی اوقات به کارهایی که کردم شک می کنم. باورم نمی شه من...!اون تمنای از خودراضی این کارها رو کرده باشه. خدایا موندم اون تمنای پر از غرور کجا رفت، همون تمنایی که حاضر بود بمیره ولی... خدایا الان که فکر می کنم می بینم اون تمنایی که التماست می کرد چقدر پاک بود و مهربون. چقدر دنیاش با دنیای الانش فرق داشت، توی اون دنیا تو بودی و یه عشق پاک ولی حالا چی؟! نه تو هستی و نه هیچ چیز دیگه..! فقط یه ترس مونده،ترسی که تمام وجودش رو گرفته. ترس از چیزهایی که ازتو بخواد و باز هم مثل همیشه ... ولی با تمام این چیزها ،خدایا به داده و نداده هات شکر...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آبان1388ساعت 23:11 توسط تمنا |
|
|
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟ بی پناه و خسته ام،تنها به دادم می رسی؟ گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم ضامن چشمان آهو به دادم می رسی من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا(س) به دادم می رسی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 0:1 توسط تمنا |
|
|
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام».
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 22:36 توسط تمنا |
|
|
روزى از روزها ، شبى از شبها ... خواهم افتاد و خواهم مرد ! اما مى خواهم هرچه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم نمى خواهم حتى يك گام يا يك لحظه پيش از آنكه مى توانستم بروم ، افتاده باشم ! " دكتر على شريعتى " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:21 توسط تمنا |
|
|
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ... امشب اسمشو با قطره ای اشک از صفحه ای پاک کردم که تا به حال قدرت انجام دادنشو نداشتم. برام سخت بود ولی این کار رو انجام دادم تا ثابت کنم که هنوز هستم و می تونم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 19:13 توسط تمنا |
|
|
عمر دراز ، ستودني نيست؛ چی شد که یه دفعه این جوری شد،تنها مکان و زمانش فرق می کرد. از کجا یه دفعه ای جلوم سبز شد؟ یه لحظه مبهوت شدم ونگاهش کردم. نمی دونم چقدر طول کشید. خواستم فرار کنم و نزارم دوباره تاریخ و اتفاق هاش تکرار بشه .ولی دیر شده بود، چون وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم ازش خداحافظی می کنم .انگار بعضی اتفاق ها باید بیافته دست خود آدمها هم نیست. ولی هرچی بود آغاز یک شروع بود ...!(خدا عاقبتم رو ختم به خیر کند...!) کاش ما آدمها یکمی معنی احساس و دوست داشتن رو بهتر درک می کردیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 مهر1388ساعت 22:32 توسط تمنا |
|
|
همسفر شدن با ابرها ،رسیدن تا اوج آسمان و رفتن به جاهای ناشناخته چه هیجانی داره. توی رویا موندن و تا قیامت واسه آرزوهات نقشه کشیدن چه لذتی داره. بوی بارون و گوش کردن به موسیقی طبیعت هم قشنگی خودشو داره.واقعا که بلند پروازی هم واسه خودش عالمی داره. یادش بخیر بچه که بودم دلم می خواست جای بادبادکی باشم که تا اون بالا بالا ها برم و از اونجا زمین رو ببینم .فکر می کردم از اونجا می شه همه دنیا رو دید و به آدمهاش سلام کرد.یکمی که بزرگتر شدم بهم گفتن دنیا خیلی بزرگه اونقدر بزرگ که اگه بخوایی همه دنیا رو ببینی باید بالاتر از ابرها بری .ولی حالا می ببینم که دنیا خیلی کوچیکه اونقدر کوچیک که گاهی اوقات حس می کنی از کوچیکی دنیا داری خفه میشی.نمی دونم شاید راست می گن وقتی کوچیک هستیم دل بزرگی داریم و وقتی که بزرگ می شیم دلتنگ ! دلم می خواد به همون دنیای بچه گیم برگردم که تمام آرزوم پرواز روی ابرها بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:34 توسط تمنا |
|
|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 1:1 توسط تمنا |
|
|
نمی دونم چرا چند وقته تا یه بچه می بینم اشک تو چشام جمع می شه و گریه ام میگیره شاید به خاطر اینه که بهشون حسودیم می شه! به اینکه بچه ان حسودیم می شه! حسودیم می شه که من دیگه بچه نیستم . . !!کاش می شد همیشه نی نی گولی و بچه موند . . شایدم گریه ام می گیره واسه اینکه اونا نمی دونن چه دنیایی در انتظارشونه؛ چه دنیای بی رحمی !!باید با چه مردمی سر وکله بزنن واسه اینکه نمی دونن دیگه هر بوسیدنی، هر دست به سر کشیدنی بی غرض نیست....! چقدر بچه ها دوست داشتنین!! حرف زدنشون....!! اینکه بلد نیستن دروغ بگن چقدر خوبه... و ما آدم بزرگا خیلی راحت یادشون می دیم . . ! تو مدرسه اگه خانوم معلم پرسید ماهواره دارین بگو نه نداریم: نگی امروز کجا ها رفتیما، اگه مامانی پرسید بگو رفتیم استخر... منو تو عین دو تا رفیقیم پسرم، رازامونو نباید هیشکی بدونه ، حتی مامان . . و خیلی راحت بچه شروع می کنه به دروغ یاد گرفتن!!یاد می گیره واسه اینکه موقعیتش خراب نشه ، به همه دروغ بگه . . دروغ بگو بازم دروغ بگو من باورم می شه . . !!چقدر واسه آدم بزرگا راحت و آسونه سیاه کردن روح سفید یه بچه . . . . . . . !!! من از اون آدمایی هستم که اصلا دوست ندارم بزرگ شم یعنی هر چه قدرم که گنده (!) شم دوس دارم کودک درونم شاد و سر حال باشه اگرچه خیلیا مسخرم کنن طی یه پاساژ گردی ای که چند روز پیش با دوستای هم دانشگاهیم داشتم، به این نتیجه رسیدم که من سلیقه ام با اونا یه کم فرق داره!! من دم هر اسباب بازی فروشی ای وای می ستادمو با هیجان نگاه می کردم! همه ی عروسکا و ماشینا و ... و البته با غر های متعدد دوستان مواجه می شدم خوب منم اون چیزایی که اونا نگا می کردن دوس نداشتم، اما اینجوری تو ذوقشون نمی زدم واااااااااااااااااای که چقده عروسکا باحالن!! من یه عالمه عروسک دارم!! مامانم میگه باغ وحش درست کردم تو اتاقم . . . اصلا میدونین چیه؟؟؟ من دوس دارم بچه بمونم . . . همیشه .........!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 10:37 توسط تمنا |
|
|
خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 22:25 توسط تمنا |
|
|
پروردگارا!! ببخش مرا که برای رسوا کردن دیگران تلاش کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که نمازم، وقت یافتن گمشده های من است. پروردگارا!! ببخش مرا که نادانی دیگران را به رخشان کشیدم. پروردگارا!! ببخش مرا که برای همه گردن کشیدم، به غیر از خودم. پروردگارا!! ببخش مرا که دیگران رو وادار به معذرت خواهی کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که همه اش دعا کردم خدایا! مرا از شر خلق دور بدار و یک بار نگفتم خلقت را از شر من دور دار. پروردگارا!! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه. پروردگارا!! ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردی، من بر تو خیره سری کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که آن قدر که بر بی منزلی و بی کاری و... گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم. پروردگارا!! ببخش مرا که آن قدر که به فکر زیبایی ظاهر و مدلباس و... بودم، به فکر زیبایی و طهارت باطنم نبودم. پروردگارا!! ببخش مرا که با رفتار زشتم، دیگران را به دین بدبین کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که در مجادله با این و آن فهمیدم که حق با من نیست؛ ولی به رو نیاوردم. پروردگارا!! ببخش مرا که برای نظرات دیگران، آن گونه که حق شان بود، ارزش قائل نشدم. پروردگارا!! ببخش مرا که با پرسش های مشکل از استادانم، خود را در چشم دیگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقیر کردم. پروردگارا!! ببخش مرا که موقع تعریف و تمجید دیگران، باورم شد که راستی راستی کسی هستم. پروردگارا! ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه ی این و آن رفتم و فقط با یك بار «لااله الّا الله»گفتن از كنارش گذشتم و هنوز باورم نیست كه من هم رفتنی هستم. پروردگارا! ببخش مرا كه تاب شنیدن تعریف از دیگران را نداشتم. پروردگارا! ببخش مرا كه توان حلّ مشكل دیگران را داشتم،ولی سكوت كردم و گفتم دردسر نمی خواهم. پروردگارا! ببخش مرا كه حسرت نداشته هایم را خوردم،شاكر داشته هایم نبودم. پروردگارا! ببخش مرا اگراز تمسخر دیگران لذّت بردم. پروردگارا! ببخش مرا كه اگر ریالی از من گم شد غصّه دار شدم، ولی نمازم قضا شد و آنقدر غصّه نخوردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 شهریور1388ساعت 10:34 توسط تمنا |
|
|
به آرامی آغازبه مردن می کنی اگرسفر نکنی، اگرکتابی نخوانی، اگربه اصوات زندگی گوش ندهی، اگراز خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغازبه مردن می کنی زمانی که خودباوری رادرخودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به توکمک کنند.
به آرامی آغازبه مردن می کنی اگربرده عادات خودشوی، اگرهمیشه ازیک راه تکراری بروی، اگر روزمرگی راتغییر ندهی، اگررنگ های متفاوت به تن نکنی، یااگر با افرادناشناس صحبت نکنی.
توبه آرامی آغازبه مردن می کنی اگراز شورو حرارت، ازاحساسات سرکش، و ازچیزهایی که چشمانت رابه درخشش وامی دارند، وضربان قلبت راتندتر می کنند، دوری کنی.
توبه آرامی آغازبه مردن می کنی اگرهنگامی که با شغلت یاعشقت شادنیستی ،آن راعوض نکنی، اگربرای مطمئن درنامطمئن خطرنکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگربه خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار درتمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی رافراموش نکن! "پابلو نرودا" "ترجمه : احمدشاملو" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:5 توسط تمنا |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. "دکتر شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:46 توسط تمنا |
|
|
هرچه بود همین بود،نه دروغ بود و نه خیال... هر چه بود باریدن باران بود وخیال سبک شدن این بغض رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی دل بستن به نگاهی بارانی وصدایی صبور مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن هرچه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هرچه بود ،همین بود... تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟ تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟ تومی دانی که چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی؟ تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد،این بغض سبک نمی شود؟! چقدرگفتم این همه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟ چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می کند؟ من گفتم اما تو باور نکردی دلتنگ تر شدم... بی تاب تر شدم... بعد هم من ماندم و خودم! من ماندم و این همه فراموشیه گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد من ماندم و ... بگذریم! نمی دانم چرا همیشه برای گفتن سهم مان دیر می رسیم! همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی! باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند تو مانده باشی و یک دنیا توجیه؟ تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی وهیچ؟ باورت شود! قصه تمام شد!!! تو ماندی وهیچ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 14:21 توسط تمنا |
|
|
بسمالله الرحمن الرحیم یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبراللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال
بر آمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال مبارک بادت این روز و همه روز
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
عید نوروز مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:50 توسط تمنا |
|
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ "فریدون مشیری" چندروز بیشتر به بهار نمونده. نمی دونم چرا دلم نمی خواد این لحظات سپری بشه؟ همیشه روز های پایانی سال رو دوست دارم، یه حال وهوای دیگه داره. یه حس قشنگی داره که در روز های اول سال نمی شه پیداش کرد. حس زنده بودن و زندگی کردن. انگار همه شادند و خوشحال؛ همه چیز قشنگ و زیباست.دلم نمی خواد سال تحویل بشه. شاید از سال جدید و اتفاق هاش می ترسم از روزهایی که نمی دونم چطوری سپری خواهند شد.به هر حال امسال هم سپری شد و گذشت و یکسال از عمرمون تموم شد.تنها فرقی که موقع سال تحویل با سالهای دیگه کرده اینه که امسال موقع سال تحویل مادر بزرگم نیست که بهمون عیدی بده! و جاش خیلی خالی خواهد بود. شاید این آخرین آپم در سالی که گذشت باشه. امیدوارم که در سال جدید همه لحظه هاتون سرشار از شادی و عشق باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 20:10 توسط تمنا |
|
|
درآرزوهاي خود به دنبال دستي مهربان براي اشک هاي گاه و بيگاهم مي گشتم ؛ امشب یه حس خیلی خوبی دارم. حسی که خیلی وقته فراموشش کرده بودم. امشب اومدم اینجا از کسی تشکر کنم که بعد از مدتها این احساس خوب رو برام زنده کرده. می خوام بهش بگم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. می دونم که خیلی کمکم کردی و می دونم که همیشه می اومدی اینجا و به حرفهای دلم گوش می کردی و کلمه به کلمه اونو می خوندی و واسه کمک به من از هیچ چیزی دریغ نکردی. امشب این پست رو فقط به خاطر خوبی ها و مهربونی ها ی تو اومدم زدم . اومدم که بگم که هیچ وقت محبت خالصانه و بی ریا تو فراموش نمی کنم و ازخدا می خوام که در تمام مراحل زندگیت موفق و شاد باشی.خواستم بگم که خیلی دوستت دارم و خوشحالم که دوست خوب و با محبتی مثل تو رو دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:55 توسط تمنا |
|
|
می خواستم دیگه نه از غم بنویسم، نه دیگه از دلتنگی. ولی دلم پر غم از دست دادن عزیزی شده که یه دنیا باهاش خاطره دارم. غم کسی که برام خیلی عزیز بود و بزرگ. دلم برای قصه هایی که برام تعریف می کرد. برای شعرهایی که با ترانه برام می خوند، دلم برای لالایی گفتن هاش تنگ شده. دیگه کی برام داستان ماه پیشونی و سیندرلا رو می گه، داستانهایی که وقتی بچه بودم و سرم رو پاهاش می گذاشتم و توی گوشم زمزمه می کرد. دلم برای لحظه هایی که به دیدنش می رفتم و از دور دستهاشو از ذوق به سینه می کوبید، دلم برای مهربونی هاش ،برای محبتهاش تنگ شده. هیچ وقت گریه رو دوست نداشت، ولی نمی دونم چرا نزدیک یه هفته است که چشم همه رو گریون کرده. آخ عزیز! چطوری دلت اومد،بری و تنهام بزاری، تمام مدتی که داشتن می شستنت بالای سرت بودم. چقدر التماسشون کردم که بزارن لحظه های آخر دیدارمون رو بالای سرت باشم. تمام مدت که غسلت می دادن، کفنت می کردن رو نگاه می کردم و اشک می ریختم. برای این که می دیدم روزگار به هیچ کسی وفا نکرده و داره دوباره باهام نامهربونی می کنه و تو رو از من می گیره. چقدر لحظه تلخی بود، لحظه ای که داشتن می زاشتنت داخل قبر. دلم نمی خواست که بری و تنهامون بزاری وقتی خاک می ریختن روی بدنت دلم می خواست فریاد بزنم که چطوری دلشون میاد روی کسی که تا وقتی بود واسه خودش یه دنیایی بود و یه دنیا باهاش خاطره دارم خاک بریزند. گریه نمی کردم فقط نگاه می کردم و کاری ازم ساخته نبود.کاش عزیز می تونستم برات کاری کنم، کاش قدرت این کار رو داشتم کاش ... وقتی همه می خواستند تنهات بزارند، یاد لالایی که برام می خوندی افتادم و اونو برات زمزمه کردم مثل همون موقع ها که برام می خوندی: لا لا لای و لا لا لا لای و لا لا لا لایی و لا لا لا لای و لا لا لا لای و لا لا لا لای و لا لا لا لای و لا.... خدایا دلم برای لالایی های قشنگش تنگ شده، برای دستهای پراز محبت و دل مهربونش. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 بهمن1387ساعت 22:17 توسط تمنا |
|
|
امروز مادر بزرگم فوت کرد و مارو با خاطر ه هاش تنها گذاشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16:15 توسط تمنا |
|
|
من صبورم اما... چرا گاهی وقتها اونقدر دلت می گیره که واسه دلتنگیهات نمی دونی که به کجا و کی باید پناه ببری تا آرومت کنه و اشک چشمات هم نمی تونه واست کاری انجام بده؟ خدایا فقط صبرم را افزون کن...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 22:33 توسط تمنا |
|
|
من نمی دانستم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟ شاید!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 19:35 توسط تمنا |
|
|
خدایا،دنیا برام خیلی کوچیک شده اونقدر کوچیک خدایا در عجبم که چرا هنوز چشمه اشکم خشک نشده! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 22:13 توسط تمنا |
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد «فریدون مشیری» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 21:43 توسط تمنا |
|
|
در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام. مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد. سالهاست كه دراين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع چرخهاي قطار خوشبختي بر روي ريلها خواهد لغزيد. صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطار را مي بينم . مي گويند قطار زندگي است سفيد, سفيد,سفيد... صداي گريه نوزادي را با صداي سوت قطار به گوشم مي رسد. نوزاد اولين نفس عشق را مي كشد به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم. باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند، مي گويند قطار عشق است. مي خواهم زودتر آن را ببينم. از دور دستها پيدا مي شود. با خود عشق را هم راه مي آورد,سرخ سرخ سرخ. دختركي دستان كوچكش را براي من تكان ميدهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد، چقدر قطار عشق زيباست. پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟؟؟ باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند. ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟ قطار جاودانگي و صدايي الله اكبر سبز، سبز، سبز... مردسوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود. سوار قطار ابديت مي شود و مي رود. تنها شدم او هم رفت. ديگر چشمانم سويي ندارد. صدايي به گوشم مي رسد صداي سوت قطاراست. قطار خوشبختي مي آيد. چقدر زيباست هفت رنگ عشق ومن با آن همراه مي شوم. مي بينم خوشبختي در لحظه هاي گم شده من بوده است و من چه بيهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان, در دستان دخترك كوچك نهفته بود. خوشبختي خود من بودم، فكرم، عشقم و خدا كه هميشه با من بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 22:12 توسط تمنا |
|
|
شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری،اما من خوب تو را می شناسم،ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیربال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را دنبالت می گشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود،نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی،ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد،میدانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی. اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی،رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی،و آن قدر گفتی و گفتی،تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم،بچه های دیگر هم ،ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا.ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا،ما گم شدیم و خدا را گم کردیم..... دوست من،همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند:از قلب تو تا من،یک راه مستقیم است،اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو،از دلت شروع کن .شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مهر1387ساعت 23:36 توسط تمنا |
|
|
سلام می کنم به باد،
سلام می کنم به چراغ،
سلام می کنم به آفتاب و آرزوی آمدنت!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مهر1387ساعت 19:58 توسط تمنا |
|
|
روزها می گذرد و تو دورتر و سخت تر می شوی و من محوتر...! تا حالا برات اتفاق افتاده که یه جایی بری و وقتی رفتی اونجا ببینی که چقدر دوست داری که همونجا بمونی و دیگه نیایی. ولی مجبور هستی که بیایی و هنگام خداحافظی به چشم های صاحب خونه زل می زنی و منتظر می مونی که ازت بخواد بمونی و نری. اگه این کار رو بکنه انگار از ته دلت یکی فریاد می زنه، آخ جون...!!! و اما، اگه کسی بهت نگه بمونی و مجبور بشی که بری موقع رفتن یه چیزی در درون با تمام وجود فریاد می زنه که من نمی خوام برم!!! می خوام بمونم!!! نزار که برم!!! بزار که بمونم!!! ولی می ببینی که چاره ای جز رفتن نداری. گاهی وقتها قطره های اشک تو چشمات جمع می شن. گاهی وقتها با گریه می ری و گاهی وقتها هم ظاهرت رو خندان نشون می دی،ولی در درونت یه غوغایی از دلتنگی فریاد می زنه! یه حس غریبی داری که قابل گفتن نیست و وقتی داری می ری هی پشت سرت رو نگاه می کنی، به امید اینکه شاید بهت بگن که بمونی و نری ولی ... می دونی من هم الان همین حس رو دارم. دوست دارم که ازم بخوایی بمونم و نرم. ولی می دونم داره دیر میشه، دارم کم کم میرم، بدون اینکه خودم بخوام. دارم دور می شم، بدون اینکه بدونی و من همچنان به راه رفتن ادامه می دم و به پشت سرم نگاه می کنم تا شاید یکی بهم بگه بمون .. می دونی اگه الان بهم نگی بمونم واسه همیشه دیر میشه، خیلی دیر...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 شهریور1387ساعت 13:58 توسط تمنا |
|
|
دلم را سپردم به بنگاه دنیا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 0:25 توسط تمنا |
|
|
گفتند: ستاره را نمىتوان چيد چند وقت پیش کنار پنجره نشسته بودم و به آسمون و ستاره هاش نگاه می کردم. حیاط خونه مادر بزرگم به یادم اومد. زمانی که شب می شد و توی حیاطش می خوابیدیم و به ستاره های آسمون زل می زدیم.تقریبا ده، دوازده ساله بودم!چقدر ستاره ها رو دوست داشتم و آرزوم این بود، که برم میون ستاره ها!!! از این پایین اون بالا رو نگاه می کردم و کوچکترین و کم نور ترین ستاره آسمون رو پیدا می کردم و اون ستاره می شد،ستاره من!!! همیشه اون ستاره ای که از همه پر نور تربود و درخشش بیشتر بود، مال خواهرم می شد!همیشه بهم می خندید ومی گفت: که چقدر بد سلیقه ام و به انتخابم می خندید. ولی من در جواب خنده هاش می گفتم که اونی که بیشتر به چشم میاد همه می خوان مال خودشون باشه و هیچ وقت مال تو نیست، ولی ستاره منو هیشکی نمی خواد و می دونم فقط مال خودمه ...! شبها وقتی به آسمون پر ستاره نگاه می کردم منتظر این بودم که یه شهاب سنگ رد بشه، تا یه آرزو کنم .یکی بهم گفته بود، وقتی یه شهاب سنگ رد بشه هر آرزویی کنی بهش می رسی و من هر شب تو آسمون دنبال شهاب سنگ می گشتم.تا اینکه خواب به سراغم می اومد. امشب هم به یاد اون موقع به آسمون نگاه کردم ولی هیچ شهاب سنگی ندیدم. اصلا هیچ ستاره ای نبود! اونقدر غبار و آلودگی فضای شهر رو گرفته که ستاره هاش به زور معلوم میشه،چه برسه که بخوایی یه شهاب سنگ ببینی. چقدر دلم واسه ستاره ام و حیاط مادر بزرگم تنگ شده.دلم برای تمام لحظه های خوش گذشته، برای تمام لحظه های بی خیالیم تنگ شده. خدایا،پس تو کجایی؟ چرا هیچ کاری نمی کنی؟ چرا دست رو دست گذاشتی و داری تنها ستاره دلمو ازمن می گیری...؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 0:6 توسط تمنا |
|
|
سلام بر اولین آموزگار زندگیم، مادرم،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:59 توسط تمنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفته بودی،
دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند، می گفتی، قاصدکها گوش شنوا دارند، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار... من اکنون صاحب دشتی قاصدکم، اما مگر تو نمی دانستی قاصد کها، خیس از اشک می میرند؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت جی اس ام سایت آموزش ایرانیان پایگاه تخصصی نرم افزار ایران پارسی فرومز پرشین تولز p30world ایران سلامت آفتاب آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|