تبليغاتX
سفراشک
بزرگترين آرزوم اينه كه كوچكترين آرزوي تو باشم.

گفتند: ستاره را نمى‌توان چيد
و آنانکه باور کردند،
براى چيدن ستاره حتى دستى دراز نکردند
.
اما باورکن،
 که من به سوى زيباترين و دورترين ستاره دست درازکردم ؛

هرچند دستانم تهى ماند ،
اما چشمانم لبريز ستاره شد...

چند وقت پیش کنار پنجره نشسته بودم و به آسمون و ستاره هاش نگاه می کردم. حیاط خونه مادر بزرگم به یادم اومد. زمانی که شب می شد و توی حیاطش می خوابیدیم و به ستاره های آسمون زل می زدیم.تقریبا ده، دوازده ساله بودم!چقدر ستاره ها رو دوست داشتم و آرزوم این بود، که برم میون ستاره ها!!!

 از این پایین اون بالا رو نگاه می کردم و کوچکترین و کم نور ترین ستاره آسمون رو پیدا می کردم و اون ستاره می شد،ستاره من!!! همیشه اون ستاره ای که از همه پر نور تربود و درخشش بیشتر بود، مال خواهرم می شد!همیشه بهم می خندید ومی گفت: که چقدر بد سلیقه ام و به انتخابم می خندید. ولی من در جواب خنده هاش می گفتم که اونی که بیشتر به چشم میاد همه می خوان مال خودشون باشه و هیچ وقت مال تو نیست، ولی ستاره منو هیشکی نمی خواد و می دونم فقط مال خودمه ...!

شبها وقتی به آسمون پر ستاره نگاه می کردم منتظر این  بودم که یه شهاب سنگ رد بشه، تا یه آرزو کنم .یکی بهم گفته بود، وقتی یه شهاب سنگ رد بشه هر آرزویی کنی بهش می رسی و من هر شب تو آسمون دنبال شهاب سنگ می گشتم.تا اینکه خواب به سراغم می اومد.

 امشب هم به یاد اون موقع به آسمون نگاه کردم ولی هیچ شهاب سنگی ندیدم. اصلا هیچ ستاره ای نبود! اونقدر غبار و آلودگی فضای شهر رو گرفته که ستاره هاش به زور معلوم میشه،چه برسه که بخوایی یه شهاب سنگ ببینی. چقدر دلم واسه ستاره ام و حیاط مادر بزرگم تنگ شده.دلم برای تمام لحظه های خوش گذشته، برای تمام لحظه های بی خیالیم تنگ شده.

خدایا،پس تو کجایی؟ چرا هیچ کاری نمی کنی؟ چرا دست رو دست گذاشتی و داری تنها ستاره دلمو ازمن می گیری...؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 0:6  نویسنده تمنا | 

خدايا
چه زیباست، آنگاه که مرا بسوی بهترین هایت هدایت می فرمایی،
وجودم را چون خورشید روشنای می بخشایی،

 چون مهتاب هدایت گر، دل ها در تاریکی قرار میدهی
 و مانند، دریادلان زلال و پاک و به سان لحظه های طلایی پاییز درخشان

 و چون شاخه های نرگس معطر و زیبا می گر دانی.

خدایا من می ترسم از اینکه غیر تو رو بپرستم. ازاینکه ازت دورباشم و به فکرم نباشی و منو تنها بزاری. ازاینکه توی این دنیایی که هیشکی به هیشکی نیست و همه به فکر خودشون هستند، من تو رو نداشته باشم.

می دونم بد کردم. می دونم خیلی ازت دور بودم. می دونم  اونجوری که خواستی نبودم .آره،می دونم قدر هیچی رو نمی دونم. آره، ناشکرم و دور و برمو نگاه نمی کنم. فقط به خودم فکر می کنم. آره، خود خواه و لجباز و یک دنده ام. ولی خدایا، هر چی هستم و هرکی هستم، باز تو خدای منی و خودت خوب می دونی که هرجا برم و هرخطایی و گناهی کنم ، باز برمی گردم پیش خودت.

 می دونم که هنوز سرم به سنگ نخورده. می دونم گاهی وقتها فراموشت می کنم و یادم می ره که هستی و وجود داری و می دونم باز هم تو هستی و می بینی و می دونم که با تمام این حرفها بازهم  هوامو داری و دوستم داری.ولی خدایا کاشکی که دلم رو سنگ می آفریدی .کاشکی احساس رو تو وجودم می کشتی.

 خدایا ازم یه فرصت خواست تا گذشته رو جبران کنه و من این فرصت رو دادم. ولی ...!

خدایا می دونم که هستی  و همه چیز رو می ببینی و همین برای من کافی است. دیگه نمی خوام هیچ چیز بین من و تو فاصله بندازه ...گاهی وقتها از اینکه اینقدر احساساتی هستم  از خودم بدم میاد... می دونی که دوستش دارم،می دونم که برام یه خاطره است. یه خاطره فراموش نشدنی.هرجا که هست مراقبش باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:49  نویسنده تمنا | 

سلام بر اولین آموزگار زندگیم،
سلام بر مهربانیت،
 سلام بر محبتهای صادقانه و خالصانه ات،
 سلام بر ایثار و فداکاریت،
سلام به پاکی و پاک دامنیت،
سلام بر صفا و یکرنگیت،
 سلام به عشق و دلسوزیت،
 سلام بر توی ای مادرم،
 سلام و هزاران گل بوسه های خالصانه ام تقدیم به تو که بهترینی...
ای الهه عشق دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.

مادرم،
 قشنگم،مهربونم، ای عزیز تر از جانم،
 روزت مبارک!!!

عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند . " ويليام شکسپير "

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:59  نویسنده تمنا | 

روزهای گنگ و تکراری
شبهای تاریک و دلگرفته
دلتنگم...
ستاره ام را گم کردم
نگاهت را فروختم
قلب من خالیست از حضور تو ...
نمی دانم ، می دانی که گرفته ای و خاموش...؟!
عکس تو اینجاست پر از غبار
ساده فراموش شدی...
دلتنگی من از خاموشی شمع هاست
حالا هر دو ابریم و شکسته

دلم بدجوری گرفته ای خدا...! اگه به تو نگم پس به کی بگم؟من که کسی رو جز تو ندارم. نمی دونم چرا اشک چشمام تمومی نداره ! خدایا نمی دونم چی بگم؟! چی بگم که دلم آروم بشه، تا چشمام اینقدر اشک نریزند؟ چی بگم تا آروم بشم؟ چکار کنم که اینقدر دل تنگ نباشم؟ من نمی دونم... تو بگو... تو بگو من چکار کنم ؟

خدایا چرا حس یه آدمی که توی مه گم شده  رو دارم که نمی تونه چند متر جلوتر از خودش رو ببینه و تنهاست و هر لحظه احتمال اینکه یه اتفاقی براش بیفته رو داره .چرا اینقدر می ترسم؟! چرا همه جا سرده!!؟ چرا گرم نمی شم!!؟ چرا زمستون تموم نمی شه!!؟ چرا اینقدر زمستون طولانی شده !!! می گن داره تابستون میاد پس چرا من گرمایی حس نمی کنم.چرا همه جا سرده ...چرا؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 23:19  نویسنده تمنا | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روندو آیند و تو همچنان که هستی

توی این دنیا به این بزرگی هیشکی برات باقی نمی مونه و همه یه جوری تنهات می زارند و انسان همیشه تنهاست و در این تنهایی تنها خداست ،که برای همیشه پیشت می مونه و تنهات نمی زاره.

خدایا بعضی وقتها از کارهات سر در نمیارم. نمی دونم پشت تمام این کارهات چه حکمتی نهفته است، که من ناتوان در درک اونها می شم.به یکی اونقدر نعمت و خوشی می دیدی که نمی دونه باهاش چکار باید بکنه و به یکی دیگه اونقدر سختی و گرفتاری می دی،که گاهی وقتها تحملش براش خیلی سخت می شه.

یکی رو اونقدر بهش عمر می دی که تمام سردی و گرمی زندگی رو چشیده باشه و رنگ موهاش مثل دندون هاش سفید شده باشه و به یکی دیگه عمری که بتونه معنی زندگی رو بفهمه نمی دی.

یکی رو با یه حادثه یا یه اتفاق ناگهانی پیش خودت می بری و یکی دیگه رو آنقدر ناتوان می کنی که دیگه معنی زندگی کردن و اینکه بتونه تشخیص بده در اطرافش چه اتفاق هایی داره می افته و یا اطرافیانش رو بتونه بشناسه، می بری.

 خدایا خیلی سخته که آدم ها یک عمر روی پای خودشون زندگی کرده باشند، بدون اینکه از کسی کمک بخواند و یا برای کسی مزاحمت ایجاد کنند یا زیردست کسی باشند زندگی کنند. ولی بعدش به سنی برسند که زیر دست این و اون باشند و خوارشند. هیچ کسی رو نداشته باشند که درکشون کنه، یا بتونه تحملشون کنند. خدایا چقدر درک کردن این جور افراد سخت می شه.

گاهی وقتها فکر می کنم، ما انسانها چقدر از مرگ می ترسیم، در حالی که گاهی وقتها همین مرگ خیلی عزیز می شه، بیشتر از اون چیزی که بتونیم فکرشو بکنیم. ولی افسوس، همیشه ترس از مرگ بوده، همیشه و توی همه لحظه ها...! گاهی وقتها مرگ از زندگی کردن با ارزش تر میشه، زندگی که با خواری و ذلت باشه همون نباشه بهتره!ولی چرا این موضوع رو اکثر وقتها فراموش می کنیم؟

خدایا من مرگ کسی رو نخواستم و نمی خوام ،نمی دونم چه حکمتی داری؟ ولی خدایا نزار کسی خواربشه ، نزار کسی زمین گیر بشه و چشمش به دست این و اون بیفته....

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:26  نویسنده تمنا | 

گاهی وقتها فکر می کنم که دیگه از تو و غم و دلتنگی ننویسم.ولی وقتی میام نمی تونم  از تو نگم .از کسی که این همه دوستش دارم.

می دونی این وبلاگ رو فقط واسه تو ساختم. چون دوستت دارم، خیلی زیاد... ولی حالا از هر چی حرف دله خسته شدم. دیگه کلمات و جمله هام دارند کم کم در مقابل عشقت ،کم میارند.

درسته گاهی وقتها که خیلی دلم می گیره میام و می نویسم  ، گله می کنم از تو و نامهربونیات،ولی دلیل نمی شه که دوستت نداشته باشم و بخوام بهت فکر نکنم.

خواستم بگم دیگه کلمات هم در مقابل عشقت دارند کم میارند.پس بدون دوستت دارم خیلی زیاد...

                                منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:40  نویسنده تمنا | 

پاسی از شب گذشته؛ خیلی تلاش کردم که بخوابم، ولی اونقدر فکرم پریشون بود که نتونستم بخوابم.بدجوری دلم گرفته، دیدم هر کاری می کنم که جلوی ریزش اشک چشمامو بگیرم نمی تونم.گفتم بیام بنویسم شاید آروم بشم.

می دونی آدم می تونه به همه دروغ بگه، ولی به خودش نه!!! پس چرا من همش دارم به خودم دروغ می گم؟ چرا دوست ندارم واقعیت ها رو همونطور که هستند بپذیرم؟ چرا همش میخوام فرار کنم ؟چرا دوست دارم همه چیز همونجوری که من دوست دارم باشند؟و اگه نباشند، توی خیالم اونقدر واقعیشون می کنم که دیگه نشه اونو بین خیال و واقعیت تشخیص داد ؟ ولی تا کی؟ بالاخره چی؟ باید قبول کرد!!! نمی دونم، شاید به خاطر تلخی بیش اندازه واقعیت هاست، که دوست ندارم قبولشون کنم و دوست دارم یه جور دیگه تصورشون کنم.

نمی دونم چرا امشب همش توی گذشته ام همش خاطرات تلخ گذشته جلوی چشمامه! خواستم که بهشون فکر نکنم، ولی ناتوان تر از اون بودم که بتونم.

دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده واسه خواهرم!!! چرا امشب اون بیادم اومد؟ کسی که سالهاست از مرگش می گذره و تقریبا فراموشش کرده بودم! نمی دونم، شاید به خاطر یه خاطره قشنگی که ازش به یاد دارم. یادمه یه روز که داشتم گریه می کردم اومد کنارم نشست و دستهاشو به موهام کشید و با دستهای کوچیکش اشک چشمامو پاک کرد و گونه هامو بوس کرد و گفت آبجی چرا گریه می کنی؟ بعدش بغلم کرد و سرشو گذاشت رو سینه ام و با بغض گفت آبجی گریه نکن...چرا دلم خواست که الان یکی مثل اون کنارم باشه و بخواد آرومم کنه؟

چرا تمام رفتارهای بدی که بهم شده یکی یکی داره میادجلوی چشمام.رفتارهایی که مدتهاست فراموششون کرده بودم.رفتارهایی که هیچ وقت خودم در حق کسی نکردم، چون می ترسیدم که دل کسی نازک تر از دل خودم باشند و برنجند.

خدایا چرا امشب این قدر دلم گرفته؟ چرا اشک چشمام تمومی نداره؟خدایا خودت می دونی از دست هیچ کس ناراحت نیستم.خدایا اگه کسی در حقم بدی کرده از حق خودم گذشتم، تو هم ازش بگذر.چون خودم هم به اندازه اونها مقصر بودم.

 نمی دونم چرا رفتارهایی که باهام کردی و ناراحتم کرده بود، برام امشب اینقدر بزرگ شده و داره عذابم می ده؟!! طوری که داره از خودم و زندگی و همه چیز متنفرم می کنه!چرا امشب اینقدر از خودم بدم اومده؟ چرا از سادگیم از مهربونیم از صداقتم ، حالم بهم می خوره ؟چرا دوست ندارم که دیگه یکرنگ باشم؟ چرا دیگه دوست ندارم مهربون و ساده باشم؟چرا می خوام دلم سنگ بشه؟چرا...؟

تو نمی دونی، ولی باور کن با کوچکترین حرفت، رفتارت، ناراحت میشم. آره، می دونم اینقدر دل نازک نبودم که با کوچکترین اتفاق ناراحت بشم. ولی حالا صادقانه می گم ناراحت می شم. شاید خیلی ساده و پیش پا افتاده به نظر برسه، ولی دلم میگره، گریه می کنم.دست خودم نیست زود رنج شدم.

دلم می خواد که بری. می خوام که برام آرزو بشی. می خوام همونجوری که برام بودی، بمونی.چکار کنم بعضی از کارهات عذابم میده، ناراحتم می کنه، طوری که از برگشتنت پشیمونم می کنه.انگار نمی خوایی باشی و به زور ...

باور کن که اگه یه زمانی از دستت دلخور بودم و ناراحت، حالا دیگه نیستم.به خدا قسم راست می گم.دلم می خواد آزاد زندگی کنی، واسه خودت باشی و برام بهونه نیاری. نمی دونم چرا دیگه بهونه هاتو نمی تونم باور کنم؟ درسته اکثر مواقع باورنمی کردم، ولی گله ای هم نمی کردم! ولی حالا از بهونه هات خسته شدم.شاید راست بگی... ولی نمی دونم چرا باور نمی کنم؟تقصیر من نیست، مقصر خودتی که تمام باورهامو نسبت به خودت کشتی... دوستت دارم... خیلی زیاد... ولی نه این جوری که هستی! تو نمی دونی، تو هیچی نمی دونی .اونقدر توی خودت غرق شدی که منو نمی ببینی.خسته شدم از دست تو نه، از دست خودم !!! نمی دونم چرا اومدی؟ شاید خدا می خواست بهم بفهمونه که صدامو می شنوه و فراموشم نکرده و هنوز دوستم داره!!!

اگه دوست داری بری، ولی از این می ترسی که دلم نفرینت کنه یا هرچیز دیگه، که مانع از رفتنت میشه.صادقانه می گم، برو و مطمئن باش دلم اونقدر بزرگ هست که بتونم ببخشمت. مطمئن باش همیشه واسه ات خوب خواستم و حالا هم خوب می خوام.مطمئن باش هیچ ناراحتی ازت به دل ندارم.پس برو این دفعه با خیال راحت برو، چون دوست دارم که بری واسه همیشه.نمی خوام به فکر من باشی و دلت به حالم بسوزه!

می دونم برام ،دوریت خیلی سخت میشه و تنها میشم .ولی به این فکر نمی کنم .چون همیشه تنها بودم،چیزی که با تمام وجودم احساسش کردم . سخته می دونم، ولی ...

برو به سلامت ،برو خدا نگهدار....

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2:30  نویسنده تمنا | 

هرگز هیچ لحظه ای،
عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.
لحظه های بزرگ می آیند اما به گذشته نمیروند.
لحظه ها به ما میرسند ،
 ما را در میان می گیرند،
اندکی نزد ما درنگ می کنند،
اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم
به دادمان می رسند،
و اگر نداشته باشیم،
طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ ،
 واپس می نشینند ،
 برای مدتها...
لحظه های تنومند پربار و بر،
نمیگذرند تا نابود شوند .
آنها در ظلمت تفاخر ما ،
که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم
 مومیایی نمی شوند ،
و همچون سکه یی عتیقه در صندوقی کهنه و بد قفل نمی مانند.
آنها عقب گرد میکنند ،
شتابان،
و در انتظار انسان لایق می مانند...

                      

گاهی وقتها چقدر سخته که بخوایی حرفی رو که توی دلته به زبون بیاری. فکر نمی کردم که یه روزی بشه که نتونم اون چیزی رو که تو دلمه بگم.

از دستت خیلی دلخورم .گاهی وقتها فکر می کنم که چقدر رو دارم که با تمام این اتفاقات، هنوز دوستت دارم. نمی دونم هرکی دیگه جای من بود چه کار می کرد؟

 بهم گفتی که بهت فرصت بدم تا گذشته رو جبران کنی...! می دونم که همونی که بودی، هستی و هیچ فرقی نکردی. ولی فرصت رو بهت می دم، نه به خاطر اینکه تو بهم گفتی فرصت بهت بدم، این کار رو می کنم ،نه...!!! فقط به خاطر دل خودمه ،که بعدها بهم  نگه چرا این فرصت رو بهت ندادم ، شاید می تونستی جبران کنی!!!

می دونی تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نا امید نبودم. شاید امیدی که داشتم خیلی خیلی کم و ناچیز بوده ،ولی باز امید رو داشتم. راستش الان هم ناامید نیستم و به آینده امید دارم و امیدوارم که بتونی گذشته رو جبران کنی!

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 23:28  نویسنده تمنا | 

هرکه رفت،
پاره ای از دل ما را با خودبرد.
اما...
او که با ماست،
او که نرفته است،
از او بپرسید :
که چه می کند با دل ما...؟

می دونی دلم چی میگه؟می گه دوستت داره، اگه دوست داشته باشه هزار بار و شاید میلیون ها بار دیگه، این جمله رو تکرارمی کنه.

 براش مهم نیست، بقیه در موردش چی فکر می کنند.میگه، بزار هرچی دوست دارند بگن .براش مهم نیست، که باور نداری یا برات قابل فهم نیست که چقدردوستت داره .براش مهم نیست، که دوستش نداشته باشی و بهش فکر نکنی و فکرت پیش یکی دیگه باشه. براش مهم نیست، که آینده چی می خواد بشه، کجا هستش و چکار می خواد بکنه. براش مهم نیست، که داره اشتباه می کنه یا نه! تنها چیزی که براش مهمه دوست داشتن توست،اینکه فقط تو رو دوست داره با وجود تمام اتفاقهایی که افتاده! آره، دوستت داره بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی.

ولی، حق نداری کوچیکش کنی حق نداری هر حرفی دوست داشتی بهش بزنی.حق نداری دلمو که اینقدر دوستت داره این همه بشکونیش، بعدش فقط بگی ببخشید.هرچند... حق داری هر چی دوست داری بهش بگی، تقصیر تو نیست. تقصیر این دل منه، که هیچی نمی فهمه ،هیچ چیز رو درک نمی کنه.

می دونی، بهم لج کرده شاید هم به روزگار، نمی دونم.!! ولی لجباز و یکدنده است.حرف حرف خودشه، به قول معروف« مرغ یه پا داره!» وقتی میگه دوستت داره یعنی دوستت داره. براش هیچی مهم نیست.حرف درست و منطقی توی گوشش فرو نمی ره.همش دوست داره تو رو مجبور به کاری کنه که خودش دوست داره و براش مهم نیست تو دوست داری یا نه!

ولی دلمو درست می کنم. حتی اگه به قیمت مرگش تموم بشه.اون حق نداره تا این حد کوچیکم کنه و مجبورم کنه که هر حرفی رو بشنوم.حق نداره تا این حد چشمامو بارونی کنه.حق نداره اینقدر خود خواه باشه و فقط به فکر خودش باشه. باید چشمامو ببینه که دیگه نای اشک ریختن نداره.باید بفهمه که دوست داشتن زورکی نیست.قول می دم درستش کنم، باید به حرفهام گوش کنه،نباید کاری رو بدون اجازه من انجام بده.

مهم نیست بعدش چی می خواد بشه،ولی این دل من باید درست بشه!!!

                                         اى کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 2:19  نویسنده تمنا | 

 

زندگي يک پل است يک پل بين تولد تا مرگ،

در برابر ديار ناشناخته قبل از تولد و دنياي تاريک و نامفهوم مرگ همه هستي قابل لمس ما آدم ها يک لحظه هست،

براي يک لحظه روي پل زندگي قرار مي گيريم ،

بازي مي کنيم ،

ميخنديم،

عاشق مي شويم،

شکست مي خوريم يا پيروز ميشويم،

 و ...

 

می دونی امروز به یاد کسی افتادم که برای اولین بار با وبلاگ آشنام کرد.کسی که با اینکه از یه بیماری لا علاجی رنج می برد باز هم از زندگی می گفت و از زندگی می نوشت. اون موقع خیلی برام جالب بود کسی که شاید چند ماهی بیشتر به پایان زندگیش نمونده، چطور می تونه به زندگی فکر کنه و زندگی رو دوست داشته باشه و به زندگی عشق بورزه! و حسرت کسایی رو بخوره که می تونند به زندگی ادامه بدهند، ولی قدر درست زندگی کردن رو نمی دونند. یادمه بهم می گفت امید همیشه وجود داره حتی در بدترین شرایط !همیشه یکی هست که وقتی از همه نا امید می شی از اون ناامید نمی شی و همیشه کنارت حسش می کنی. می گفت مهم نیست چند روز دیگه زندگی می کنم، مهم اینه که توی این مدتی که دارم زندگی می کنم، از زندگی کردن لذت ببرم و زندگی رو دوست داشته باشم و به همه بگم که هنوز زنده ام و نفس می کشم،بگم که هنوز وجود دارم و می تونم راه برم، بخندم و از طبیعت و آدمهای اطرافم مثل اونها لذت ببرم.

یادمه اون روز که با وبلاگش آشنا شدم خیلی دلم گرفته بودو ناراحت بودم.وقتی وبلاگش رو خوندم یه جورایی از خودم بدم اومد،از اینکه اون با بیماری که داره چقدر روحیه اش، مقاومتش و اراده اش برای زندگی کردن قوی هست ،اونوقت من ...

چقدر وبلاگش قشنگ بود.امید و عشق به زندگی توش موج می زد.خیلی دنبال آدرس وبلاگش گشتم ولی پیداش نکردم.همیشه به همه چیز بی اهمیت بودم و سر سری از کنارشون رد می شدم و یه موقعی به یادشون می افتم که خیلی دیر شده!

نمی دونم چی شد که امروز بعد از سه سال  به یادش افتادم.نمی دونم هنوز هست یا نه؟هنوز از زندگی می نویسه؟یا عشق و علاقه به زندگی کردن رو واسه همیشه به زیر خروارها خاک برده!

  ولی.. اگه نیست روحش شاد!!

                در برابر ديار ناشناخته قبل از تولد و دنياي تاريک و نامفهوم مرگ همه هستي قابل لمس ما آدم ها يک لحظه هست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 18:59  نویسنده تمنا | 

 

ملامتت نمی کنم ،که مرا باور نکردی هر چند به ناگاه امروز شد .
 رد تنهائیم بر
دیوار، نقش تو را جاودان کرده و عجیب نیست،
 که من دردم را تنها به درختان می
گویم.
 لاک تنهائیم را گذر آدمها سخت کرده و من بناچار بغضهایم
 را
در
لابلای ترکهای دیوار - با وسواسی کودکانه - می نهانم.

خدایا ازدست خودم و ندونم کاریهام خسته شدم! دیگه موندم چکار کنم. خسته ام... بدجوری حالم گرفته است. خدایا آخه من که اینقدر احساساتی نبودم. هیچ وقت تصمیماتم رو بر اساس احساساتم نمی گرفتم. پس چرا تمام زندگیمو دادم دست احساساتم؟ عقلم کجا رفته؟ منطقم کو؟خدایا چرا این طوری شدم؟چرا به خودم نمیام؟چرا آدمهای اطرافمو نمی ببینم؟چرا مهربونی هاشون، دلسوزی هاشون، محبت های خالصانه اشون رو نمی ببینم؟ چرا هم کور شدم و هم کر؟چرا حرفهاشون رو که می دونم درسته قبول نمی کنم؟چرا دلم به فرمان من نیست؟چرا اختیارم رو به جای عقل، دادم دست قلبم؟خدایا تا کی می خوام این جوری باشم؟ کی می خوام به خودم بیام؟آخه تا کی ...؟

خدایا بد جوری دلم گرفته است،چرا دلم آروم نمی گیره؟ چرا اینقدر از خودم و افکارم می ترسم؟اخدایا این چه حسیه که تمام وجودم رو پرکرده. حسی که ازش می ترسم. یه جوری شدم تا به چیزی فکر می کنم اتفاق می افته.

 خدایا دیگه توانی برام نمونده! تمام انرژی و توانی که داشتم از بین رفته.زودتر از اون چیزی  که بودم خسته می شم.حوصله کار کردن و سرکار رفتن رو ندارم.دیگه حوصله هیچی رو ندارم.حتی حوصله ی خودمو...! دوست دارم برم یه جای دور... یه جایی که فکرم و ذهنم پریشون نباشه و دلم آرامش داشته باشه.

 خدایا، می دونم همیشه با منی و دوستم داری.خدایا، جز سلامتی و دل خوش  واسه خودم و همه، دیگه هیچی ازت نمی خوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 23:41  نویسنده تمنا | 

 

می دونی می گن اگه اراده کنی و یه چیز رو با تمام وجودت بخوایی تمام آسمان و زمین و هرچه که هست، دست به دست هم می دهند و تو رو به اون چیزی که می خوایی می رسونند.

خیلی فکر کردم چرا منی که با تمام وجود دوستت دارم و تمام لحظه های زندگیم با یاد تو پر میشه. پس کجای کار مشکل داره که این قدر، تو ازم دور می شی؟ منی که تا به امروز هر چیزی رو اراده کردم وخواستم به دست آوردم و تا به حال چیزی نبوده که بخوام و بدست نیارم. پس چرا در مقابل تو کم آوردم؟خیلی فکر کردم خیلی ... یعنی خیلی وقته که به این موضوع فکر می کنم.می دونی دیدم با تمام وجودی که دوستت دارم و بدون تو زندگی کردن رو دوست ندارم، ولی ته قلبم یه چیزی هست که مانع می شه که با تمام وجودم بخوامت. همیشه یه «نه» وجود داره!اولش، زیاد به اون توجه نمی کردم. چون فکر نمی کردم ،زیاد مهم باشه. ولی چند وقته دارم به اون« نه» فکر می کنم که چرا «نه»؟چه چیزی باعث می شه که با این همه دوست داشتن باز یه چیزی ته دلم بگه« نه»؟اولش فکر می کردم اون مشکل از طرف خودمه. ولی حالا که خوب فکر می کنم می ببینم اون مانع از طرف توست ،که نمی زاره که به اون چیزی می خوام برسم. می دونی دیدم هیچ وقت نمی خواستم که تو رو به زور داشته باشم.می خواستم خودت انتخاب کنی. می تونستم کاری کنم که بزور داشته باشمت بدون اینکه خودت متوجه باشی. ولی دیدم این جور خواستن برام ارزش نداره. می خواستم خودت به این حقیقت برسی که چقدر دوستت دارم و چقدر برام ارزش داری .دیدم بزور خواستنت و بزور داشتنت، مانع می شد که از ته قلبم بخوامت و بگم آره!

الان هم خیلی فکر کردم، دیدم خیلی دوستت دارم. می دونم اشتباه می کنم. می دونم نباید دوستت داشته باشم. می دونم یه روزی چوب این اشتباه رو می خورم. می دونم یه روزی می رسه که به همچین روزهایی افسوس می خورم، که چرا قدرشو ندونستم .ولی من این اشتباه رو دوست دارم.تو رو دوست دارم.می دونی، اگه بدونی که چقدر دوستت دارم هیچ وقت حاضر نمی شدی این جوری دلمو بشکونی. می دونم که نمی تونی وسعتشو اندازه بگیری. ولی مهم نیست! مهم اینه خودم می دونم چقدر دوستت دارم.می دونم تا وقتی تو رو این جوری دوست داشته باشم نمی تونم با کسی دیگه باشم و باهاش زندگی کنم. می دونم اگه کسی بدونه که تو رو چقدر دوست دارم. نمی تونه درک کنه و شاید هم حسادت کنه. می دونم که اگه بدونه دوستت دارم و روح و قلبم پیش توئه و جسم پیش اون، یک لحظه هم با من زندگی نمی کنه. می دونم همه این چیزها رو می دونم. ولی نمی دونم چرا همه با توجه به این که می دونند چقدر دوستت دارم سعی می کنند که منو از تو دور کنند. چرا هیشکی کمکم نمی کنه که به تو نزدیک بشم .چرا کسی سعی نمی کنه کاری کنند که من به اون چیزی می خوام برسم و همش سعی می کنند که از تو دور شم، فراموشت کنم .می دونی گاهی وقتها فکر می کنم که حسودیشون می شه! دلشون می خواد که من به جای اینکه به تو فکر کنم به اونها فکر کنم!!

می دونی وقتی توی این وبلاگ شروع کردم به نوشتن فکر می کردم که برای تو می نویسم که یه روزی بیایی اینها رو بخونی ولی حالا... ،حالا که اومدی می ببینم قدرتشو ندارم که بخوام اجازه بدم، بیایی وچیزهایی رو که اینجا نوشتم رو بخونی. می ببینم اینهایی رو که نوشتم همش رو واسه خودم ،واسه دلم نوشتم که آروم بشه. می ببینم که دوست ندارم اینها رو بخونی. دوست ندارم بدونی توی این مدت از دوریت چی کشیدم. دوست ندارم بفهمی که چقدر به خاطرت عذاب کشیدم.می ترسم بخونی و به سادگیم، به حماقتم ،به دوست داشتنم و به عشقم  بخندی. به اینکه این همه دوستت دارم و تو این قدر خونسرد از کنارش می گذری.می دونم اگه بخونی همه چیز واسه ات مسخره میاد و می گی زندگی همش دوست داشتن نیست یه روی سکه ی دیگه هم داره که هنوز ندیدیش. می دونم همه رو می دونم. ولی تو نمی دونی که چقدر دوستت دارم وگرنه اینقدر بی وفا نبودی. اینقدر سنگ نبودی. اینقدرنامرد نبودی و اینقدر این دلی رو که هر روز به خاطر تو می تپه رو نمی شکستی و نسبت به اون اینقدر بی اهمیت نبودی. می دونی اینها بد جوری روی دلم سنگینی می کرد. باید اینجا می گفتم. باید می گفتم نمی دونم باید چکار کنم؟ باید بگم، بگم که کم آوردم.بگم که با تمام وجودی که دوستت دارم باز اجباری در کار نیست دوست داشتی بمون دوست داشتی برو.زندگی خودته،حق انتخاب با خودت.ولی می دونم و مطمئنم که دنیا رو بگردی، هیشکی رو پیدا نمی کنی که اندازه من دوستت داشته باشه. هیشکی رو پیدا نمی کنی که اینجوری از دوریت اشک بریزه و بی طاقت باشه.می دونم بالاخره یه روزی با تمام وجودت پشیمون می شی .می دونم اون زمان خیلی دیر شده خیلی دیر و دیگه نمی تونی کاری بکنی. می دونم اون لحظه من با تمام وجود افسوس خواهم خورد که چرا اینقدر دیر به این فکر رسیدی.می دونی تا به حال اینقدر کم نیاورده بودم.ولی حالا اعتراف می کنم که کم آوردم. من دوستت دارم خیلی زیاد!!! ولی می دونم باید این ریشه دوست داشتن رو توی قلبم خشک کنم. تا بتونم به بقیه فکر کنم و مهربونیهاشون رو ببینم.ولی هیشکی نمی دونه که این ریشه توی تمام وجودم ریشه کرده و خشک کردنش مساوی با مرگ! ولی مهم نیست چی می شه، بالاخره یه جوری می شه. خدا بزرگه و مهربون! می دونم، فراموشم نمی کنه و تنهام نمی زاره. می دونم اراده من در مقابل اراده اون هیچه!با این حال هرچی خدا بخواد به همون راضی میشم. شاید کنار اومدن باهاش خیلی سخت باشه، ولی باید کنار بیام. هر چی باشه خدای منه و دوستم داره و هیچ وقت بدی منو نمی خواد. خداجون خودت شاهد باش که خیلی دوستش دارم و از نظر خودم هیچی براش کم نزاشتم اگه جایی هم براش کم گذاشتم از عمد نبود. خدایا بدون بعد از تو دوستش داشتم. خدایا شاهدی که هیچ وقت براش بد نخواستم، همش دعاش می کردم که خوب باشه و خوب زندگی کنه و به هر چی دوست داره برسه. خدایا حالا هم می خوام که خوشبخت بشه و خوب زندگی کنه.خدایا بعد از اون هیشکی رو نمی خوام. دوست دارم همین جوری بمونم و باشم.چون می دونم با این خصوصیات اخلاقیم کسی نمی تونه با من کنار بیاد دوست دارم تمام اونهایی که یه جورایی به من فکر می کنند رهام کنند دنبال زندگی خودشون برن(بزرگترین کمکی که می تونند در حقم بکنند). من اون چیزی نیستم که بتونم خوشبختشون کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 20:35  نویسنده تمنا | 

I know you think that I shouldn't still love you
Or tell you that
But if I didn't say it
Well, I'd still have felt it
Where's the sense in that?

I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were

But I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I know I left too much mess
And destruction to come back again
And I caused nothing but trouble
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "It's over"
Then I'm sure that makes sense

But I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

And when we meet
As I'm sure we will
All that was then
Will be there still
I'll let it pass
And hold my tongue
And you will think
That I've moved on

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

من می دانم که تو فکر میکنی که هنوز نباید تو را دوست داشته باشم یا دوستت ندارم را به تو بگویم، اما من به تو آن را نگفتم . هنوز عشق را در جایی که قرار دارد ( قلب) احساس می کنم .من قول می دهم که زندگی را برای تو سخت تر نکم یا به جایی که از اول بودیم دیگر بر نگردیم. من با این کشتی غرق خواهم شد. اما دستانم را بالا نخواهم برد و تسلیم نخواهم شد.هیچ پرچم سفیدی بالای در من وجود نخواهد داشت .من عاشقم و همیشه عاشق خواهم ماند.من می دانم که شلوغ کاری زیاد کردم و پل های برگشتم را خراب کردم و تنها باعث مصیبت بودم و نه چیز دیگری، من این را که تو نمی توانی با من صحبتی کنی و یا با قانون دیگر" همه چیز تمومه " زندگی کنی را درک می کنم. اما یقین دارم که آن حس در تو ایجاد خواهد شدو زمانی که با هم ملاقات می کنیم، از پس تمام چیزهایی که قبلا وجود داشته و هنوز هم وجود دارد خواهیم گذشت .

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 23:3  نویسنده تمنا | 

سلام

بی خودی نبود که دلم این همه انتظارتو می کشید.یه چیزی می دونست که منتظرت بود.

می دونستم خدا کسی رو ناامید نمی کنه و دوستم داره و فراموشم نکرده.

وقتی رفتی قرار نبود برگردی.گفته بودی که دیگه برنمی گردی.چی باعث شد که برگردی؟انگیزه برگشتنت چی بود؟دنبال چی هستی؟ ...

حالا که اومدی ترس تمام وجودم رو فرا گرفته . ازاینکه بخوام عروسک باشم ازاینکه دوباره با احساساتم بازی کنی. باور کن این دفعه دیگه اون تمنای سابق نیستم.دیگه دوباره طاقت اینکه بتونم این همه راه رو طی کنم رو ندارم. این دفعه اگه بشکنم نابود می شم.همیشه انتظار اومدنت رو می کشیدم می دونستم اگه برگردی خیلی چیزها عوض می شه و یه رنگ دیگه پیدا می کنه.می دونستم خیلی از باورهام عوض می شه. نمی گم دوستت دارم و نمی گم دوستت ندارم. اصلا یه جوریم. یه احساس خاصی دارم.نمی گم غروره چون خودم رو خوب می شناسم.سردر گم هستم.خسته ام...آخه زمانی برگشتی که دیگه از اومدنت ناامید شده بودم.دیگه دلم داشت باورش می شد، که برگشتنی وجود نداره.نمی دونم چی داره می شه و چی می خواد بشه .

می دونی خودم رو سپردم دست خدا گفتم هرچی تو بخوایی .من هم همونو می خوام.خداجون شکرت به خاطر همه چیز.

وقتی سال جدید شروع شد یه حس غریبی بهم می گفت یه اتفاقهایی قراره بیافته که من در اتفاق افتادنشون هیچ نقشی ندارم .می دیدم که مسیر زندگیم بدون این که بخوام یه جورایی داره تغییر می کنه.بخصوص از وقتی که ماه اردیبهشت شروع شد این حس قوی تر شد.نمی دونم تا آخرش چی می خواد بشه. می دونی حسم می گه خیلی اتفاقات دیگه ای هم قراره بیافته . ولی چه اتفاقهایی نمی دونم. می دونم بخونی خنده ات می گیره.فکر می کنی دیونه شدم. ولی دلم هیچ وقت اشتباه نکرده. هیچ وقت بهم دروغ نگفته.

خدایا شکرت هنوزم راضیم به رضات.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 21:9  نویسنده تمنا | 

نمی دونم چی باید بگم ،نمی تونم باور کنم...

 شوکه شدم... بعد از این همه مدت.... خدایا دارم خواب می بینم یا نه بیدارم ، نمی دونم ...

واسه چی ... اون هم یه دفعه ای ... بدون هیچ مقدمه ای... نمی تونم توی خیالم تصور کنم ... خدایا آخه چه حکمتیه چرا من از کارهات سر در نمیارم.چرا نمی فهمم چی می خوایی بگی؟ خدایا می خوایی چی رو بهم ثابت کنی؟ قادر بودنت رو ؟خدایا من که گفتم ناتوانم من که به ناتوانی خودم در برابر خواسته هات اعتراف کرده بودم،خدایا باور کن دیگه دوست ندارم از اول شروع شه. دیگه طاقت ندارم دوباره همه چیز از اول تکرار شه،دیگه طاقت دوباره شکستن رو ندارم... من هیچی نمی دونم ،فکرم کار نمی کنه...

 نمی دونم چی باید بهت بگم،واقعا نمی دونم... اصلا چی بهت گفتم ؟هیچی یادم نمیاد باورم نمی شد، بعد از این همه مدت یه دفعه ای یاد من افتاده باشی و یه چیزی رو بهونه کرده باشی. باور کن توانی ندارم، من شکستم نه یه بار چندبار...

چند بار دیگه می خوایی منو بشکونی؟ از شکستن من چه لذتی می بری،که هربار می خوایی منو بشکنی؟اصلا نمی دونم چی می خوام بگم .خودت خوب می دونی اصلا انتظار همچین کاری رو نداشتم،فقط یه سوال چرا؟چرا؟چرا؟...؟تو که رفته بودی؟من که رفته بودم؟درسته یادت توی یادم بود. درسته هر روز دلتنگت می شدم.ولی همون کاری کردم که تو می خواستی.

خدایا خیلی چیزها می خواستم بهش بگم ولی چرا نتونستم چرا قدرتشو پیدا نکردم ؟اصلا واسه چی هل شدم؟ چرا دست و پامو گم کردم؟ چرا حرفهام یادم رفت؟چرا یادم رفت که بامن چکار کرد؟چرا هیچی بهش نگفتم؟چرا...؟

خدایا خودت می دونی از درون شکستم ،خدایا می دونی تازه جون گرفتم ،خدایا راضیم به رضات! اصلا هرچی تو بخوایی!دیگه ازت هیچی نمی خوام . فقط نزار، نزار دوباره بشکنم...خدایا می دونم دوستم داری.خدایا باورت دارم، دوستت دارم ، خدایا بزرگی و عاشق... خدایا نزار،نزار دوباره بشکنم .خدایا قول می دم همونی بشم که می خوایی.خدایا می ترسم اشتباه کرده باشم. خدایا نمی خوام اشتباه کنم. خدایا راضیم به هرچی خودت بخوایی ، فقط برام خوب بخواه. خدایا می دونی واسه هیشکی بد نخواستم ، حتی اونی که دلم رو شکوند.خدایا نزار دوباره بشکنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 22:40  نویسنده تمنا | 

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد...

 آه ...چقدر نامردی روزگار...

 روزها می گذره و فقط خاطره ها باقی می مونه. می خوام بهت فکر نکنم ولی تو، توی فکرمی.می دونم که بابت این موضوع خیلی ناراحتی و ازم می خوایی همه چیز رو فراموش کنم.می دونم که چی ازم می خوایی، ولی ...

اون چیزی رو که نمی دونم اینه که چرا دلم شکست؟تو که حتی آزاری به یه مورچه نمی رسوندی و از دل شکوندن کسی می ترسیدی، پس چرا دلمو شکوندی؟

می دونی داره یه اتفاقات جدیدی می افته که از اتفاق افتادنشون نگرانم و  می ترسم. ولی انگار باید ادامه بدم و چاره ای نیست. انگار باید تو و هرچه که مربوط به دیروز بوده رو یه جایی توی گذشته هام قایم کنم .دلم نمی خواد که از گذشته بیام بیرون. ولی نمی زارن! نمی دونم چرا یه دفعه همه به فکر من افتادن؟ چرا یه دفعه همه مهربون شدن؟ چرا یه دفعه همه فهمیدن که تمنایی هم هست؟نمی دونم توی این همه مدت کجا بودن و چکار می کردند؟نگو که همه بودند و تو توی گذشته خودت و توهمات غرق شده بودی و هیچ کسی رو جز چیزهایی که رفته و دیگه برنمی گرده نمی دیدی. باور کن همه رو می دیدم ،هر کاری که می کردند و هر حرفی که می زدند. ولی هیشکی منو یادش نبود.هیشکی نمی دید که تمنا داره ذره ذره آب میشه و حرفی نمی زنه و تنها دلخوشیش وبلاگش شده که هرروز بیاد اینجا بنویسه و بعدش ساعتها به آهنگش گوش کنه و اشک بریزه...!

می دونی تنها چیزی که برات می خوام ، اینه که هیچ وقت و هیچ جای دنیا دلت نشکنه!!! چون نمی دونی چه درد بدیه تا کسی دچار ش نشده باشه نمی فهمه که چی می گم. امیدوارم که هیچ وقت به این درد مبتلا نشی.

            در دلم آرزوی آمدنت میمیرد ...

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 19:21  نویسنده تمنا | 

نمی دونم چرا چند روزه که ذهنم بدجوری آشفته و پریشونه.نمی دونم چی می گم و چکار می کنم . نمی دونم چرا این ماه لعنتی تموم نمی شه ؟چرا نمی گذره؟ چرا عقربه های ساعت حرکت نمی کنند؟خدایا باورم نمی شه که تازه سه روز ازاین ماه گذشته باشه.طاقت ندارم.خدایا قلبم داره از حرکت می ایسته.حالم خیلی بده. خدایا خودت می دونی که دیگه بریدم به آخر خط دنیا رسیدم و تا پرتگاه ناامیدی تنها یک قدم فاصله دارم.نمی تونم دیگه نمی تونم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 23:23  نویسنده تمنا | 

تو را به جاي همه كساني كه نمي شناخته ام،دوست مي دارم

 تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي